زندگانی خلیفه اول اسلام حضرت ابوبکر(رضی الله تعالی عنه )

بسم الله الرحمن الرحيم
ابوبكر صديق (رضى الله عنه)
ابوبكر صديق به اتفاق تمام تواريخ اسلامي و بيگانه، خليفه اول رسول الله بود. اسم ابوبكر، عبدالله است و كلمه ابوبكر به اصطلاح عرب «كنيه» (1) اوست.
حضرت ابوبكر، قريشي نسب و از خانواده حضرت رسول الله بود نسبش به (مرّه) كه يكي از اجداد گرامي آن حضرت بوده مي رسد. مره جد ششم آن حضرت و جد پنجم ابوبكر است. چون ابوبكر در زمان قبل از ظهور اسلام در بين قاطبه طبقات عرب به راستگوئي و صدق گفتار متصف و به اين صفت كمال انساني شهرت يافته بود، از اين رو او را «صديق» مي خواندند و چون فرمود: «أنت عتيق الله من النار» يعني تو از آتش جهنم رها و اهل بهشتي. از آن روز مشهور به «عتيق» نيز شد. ابوبكر دوسال و چند ماه بعد از ميلاد مبارك رسول الله در شهر مقدس مكه متولد شد. بنابراين، دو سال و چند ماه كوچكتر از آن حضرت مي باشند.
در سال هشتم هجرت كه شهر مقدس مكه فتح وبه تصرف رسول الله در آمد، ابوبكر دست پدرش را كه پيرو نابينا شده بود، گرفت وبه حضور رسول الله (صلى الله عليه وسلم) آورد. رسول الله فرمود: «هلا تركت الشيخ في بيته حتى آتيه» يعني چرا نگذاشتي اين شيخ در خانه اش باشد تا من به نزدش بروم؟
ابوبكر عرض كرد حقش اينست كه او به حضورت مشرف گردد. سپس رسول الله اورا جلو نشاند ودست مبارك را به سينه اش كشيد و فرمود: «أسلم يا أبا قحافه» يعني مسلمان شو اي ابوقحافه. او فوراً دعوت مستقيم آن حضرت را پذيرفت و همانجا در حضوررسول الله به دين اسلام تشرف حاصل كرد.
ابوقحافه پس از آن در طول حيات رسول الله و در طول حيات فرزندش ابوبكر در قيد حيات بود و هميشه در شهر مكه بسر مي برد. شش ماه پس از وفات ابوبكر در دوره خلافت حضرت عمر بن الخطاب در شهر مكه وفات يافت و در همانجا به خاك سپرده شد(1).
اسم مادر ابوبكر «سلمي» و مشهور به «ام الخير» بود. او در اوائل ظهور اسلام در مكه به دين اسلام مشرف شد و در خانه «ابن ابي ارقم» كه در نزديكي كوه صفا قرار داشت و در آن ايام محل اجتماعات مسلمانان اوليه بود، به حضور رسول الله شرفياب شد و با آن حضرت براي انجام وظايف وتكاليف دين اسلام بيعت كرد.
نقش ابوبكر در اسلام ابوبكر قبل از ظهور اسلام در شهر مكه به تجارت اشتغال داشت و از اين راه سرمايه اي به مبلغ چهل هزار درهم كه در آن روزگار ثروت قابل توجهي به شمار مي رفت، به دست آورد. پس از آنكه مسلمان شد، ثروت اندوخته اش را در راه پيشرفت دين خدا و رفاه حال مسلمين بي بضاعت به تدريج صرف كرد. شب هجرت كه افتخار همسفري با رسول الله را داشت، پنج هزار درهم كه از آن مبلغ باقي مانده بود، و شايد مخصوصاً براي چنين وقتي ذخيره نگه داشته بود، براي رفع احتياجات احتمالي اين سفر با خود برداشت.
حضرت ابوبكر بعضي از بردگاني را كه در خانه هاي اشراف مكه بودند و مسلمان شده بودند و بدين سبب مورد شكنجه و آزار اربابانشان قرار گرفته بودند تا از دين اسلام دست بكشند، از آنان مي خريد و آزادشان مي ساخت.
يكي از بردگان «بلال حبشي» مؤذن مشهور رسول الله بود كه آقايش «اميه بن خلف»(1) مشرك بت پرست، هر روز در وقت ظهر تابستان گرم «حجاز» كه هوا به شدت سوزان مي شد، او را به جرم اينكه بدين اسلام مشرف شده است، روي شن هاي داغ مي افكند و بر روي سينه اش نيز سنگ داغ بزرگي مي نهاد و مي گفت: «با تو چنين مي كنم كه مي بيني تا از دين محمد دست بكشي يا به همين حال جان دهي». و بلال كه ايمان به خدا با تار و پود وجودش آميخته شده بود ونمي توانست جز اين باشد، اين حالت مرگ آفرين را تحمل مي كرد و مي گفت: احد، احد. يعني خدا يكي است، خدا يكي است.
بلال در چنين وضع طاقت فرسايي ايمان خود را حفظ كرده، دل به خدا بسته، در انتظار فرج و گشايشي بود تا آنكه ابوبكر صديق از حالش آگاه شد و او را از آقايش خريد و آزاد كرد.
همچنين شش نفر ديگر از بردگان كه مسلمان شده بودند و بدين سبب از اربابان ستمكار خويش جور و جفا مي ديدند، ابوبكر آنها را خريد و آزاد كرد. يكي از آنها عامر بن فهيره بود كه بعداً چوپاني دام هاي ابوبكر را مي كرد و در ايام اقامت رسول الله و ابوبكر در غار «حراء» در سفر تاريخي هجرت، هر شب گوسفندان خود را به نزديك غار مي برد تا رسول الله و ابوبكر از آنها شير بنوشند.
يكي ديگر از اين بردگان دوشيزه اي بود به نام «لبينه» كه آقايش او را به جرم اينكه مسلمان شده بود، آزار مي داد. همين كه ابوبكر از ماجرا خبر يافت، او را خريد و آزاد ساخت، بدين لحاظ رسول الله مي فرمايد: «ما نفعني مال قط، ما نفعني مال أبي بكر» هرگز هيچ مالي مانند مال ابوبكر به من نفع نرساند.
ابوبكر با شنيدن اين فرمايش، از فرط شغف و خوشحالي به گريه افتاد و عرض كرد: «إنما أنا ومالي لك يا رسول الله» يعني همانا من و مالم جز براي تو نيست اي رسول خدا .
ابوبكر از سادات و سروران قريش و متخلق به خصال كريمه و متحلي به حليه عفاف و پرهيزگاري بود، لذا با آنكه شرب خمر قبل از ظهور اسلام حلال بود و در بين اهل مكه خصوصاً بزرگانشان خيلي شيوع داشت، مع الوصف ابوبكر مانند بعضي ديگر از سران دانا و موقر عرب دريافته بود كه نتايج و اثرات زيان بخش آن ابداً با كيان و كرامت انسان سازگار نيست. لذا شراب را بر خود تحريم كرد و هرگز لب بدان نيالود.
ابوبكر پيش از ظهور اسلام هم مردي نيكوكار وخودساخته و غريب دوست و ميهمان نواز بود. از كمك به مستمندان و دستگيري از درماندگان و مساعدت و بازوگيري زيان ديدگان از حوادث روزگار دريغ نمي داشت. بر اثر همين خصال ستوده بود كه مورد مودت ومحبت عموم عرب واقع ودر نزد كليه طبقات عرب مخصوصاً اهل مكه داراي احترامي كم نظير بود و از هر لحاظ همه به او اعتماد مي كردند.
ابوبكر در تعلق و ادراك حقائق و قضاياي غامض و پيچيده در مقامي بود كه بزرگان قريش براي حل مشكلات سياسي و كشف معضلات امور عمومي خود با او مشورت مي كردند و از راهنمايي هاي صحيح و آراي صائب او سود مي جستند وبدان ها عمل مي كردند.
ابوبكر نخستين مسلمان چون فهميديم كه ابوبكر حتي پيش از ظهور اسلام هم انساني كامل و شخص برجسته اي بود، پس تعجب نمي كنيم كه چرا از همان اوان جواني و قبل از اينكه رسول الله به رسالت مبعوث شود، با آن حضرت كه در اين صفات ستوده در حد اعلا و حائز درجات كامل بوده، دوست صميمي بوده است. زيرا پر واضح است كه «كند هم جنس با هم جنس پرواز» يا به قول عرب: (إن الطيور علي أشكالها تقع) يعني: همانا پرندگان بر گروه همجنس خود از هوا به زمين مي نشينند.
همچنين ابوبكر را طبق تعريف تاريخ شناختيم، نبايد تعجب كنيم كه چرا او نخستين كس از گروه مردان بزرگ بوده كه در بدو بعثت رسول الله به او ايمان آورده است. زيرا مسلم است كه او از رفاقت و مصاحبت چندين ساله خود با آن حضرت به صحت رفتار و صدق گفتارش پي برده بود و يقين داشت كه آن حضرت در دعوت خود راستگو و رسول خداوند بزرگ است.
مگر مي شود چنين كسي كه اصلاً دروغ گفتن را روا نمي داند و در طول چهل سال قبل از بعثت خود، هرگز نسبت به خلق خدا دروغ نگفته است، اكنون نسبت به خالق جل و علا دروغ بگويد و بي حقيقت اين ادعاي بزرگ و مهم روحاني را بكند كه خالق متعال او را براي رسالت برگزيده و براي هدايت بندگانش مبعوث فرموده است؟ اين است كه ابوبكر با اشتياق كامل قبل از هر مردي به نبوت رسول خدا ايمان آورد (1)
.
ابوبكر پس از تشرف به دين اسلام مانند گذشته ياور مخلص و يار وفادار رسول الله بود. در شب تاريخي هجرت شرف مصاحبت رسول خدا و افتخار عنوان (يار غار) يافت. خداوند او را طبق آيه چهلم سوره توبه به اين عنوان ياد مي فرمايد: ?إِلاَّ تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُواْ ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا?. [التوبة: 40]. (يعني اگر او را ياري ندهيد، پس بدانيد كه خداوند او را با قدرت و تاييد خود نصرت داده است، بدانگاه كه كفار از مكه بيرونش كردند، در حالي او كه او يك نفر بود، از دو نفري كه در آن هنگام در غار بودند، آنگاه كه به رفيقش «ابوبكر» مي گفت: غم مخور، خدا با ماست). يكي از اين دو نفر كه در آيه ذكر شده اند، رسول الله و نفر ديگر به اتفاق كليه مفسرين و تاريخ نويسان اسلامي ابوبكر است. حقا هر مسلماني بايد به اين جمله: ?إِنَّ اللّهَ مَعَنَا? «يعني خدا باماست» كه در اين آيه آمده است، به دقت بنگرد. زيرا چنانكه مي بينيم رسول الله طبق اين جمله از اين آيه به رفيقش ابوبكر مي فرمايد: خدا با ماست، يعني خدا دو نفر را در پناه خود نگاه داشته است و نجات و نصرت مي دهد. اين امر را محدود به مكان و موقت به زمان غار نفرموده است. خدا هميشه چه در غار و چه در جاي ديگر و چه در زمان غار و چه پس از آن دائماً با آنها بوده است. لهذا رسول خدا را بعد از غار و در ايام ديگر نيز در انجام وظيفه رسالتش به حدي حيرت انگيز ياري و نصرت داد. اين موضوع را در كتاب «عقايد اسلامي» خود به حد كافي شرح داده ام.
همچنين خداوند متعال، ابوبكر خليفه رسولش را در انجام دادن امور خلافت تا حدي اعجاب آور موفق فرمود ـ چنانكه در اين كتاب شرح مي دهم ـ طبق فرمايش قرآن، سرش همان است كه خدا با آنها بود.
ابوبكر صديق در راه دعوت چنانكه گفتيم، ابوبكر مورد احترام و محبت و اعتماد عموم طبقات مردم بود. لهذا در آغاز ظهور اسلام اشخاصي معروف و سرشناس از اهل مكه از قبيل: عثمان بن عفان، زبير بن العوام، سعد بن ابي وقاص، عبدالرحمن بن عوف «ثروتمند مشهور قريش»، طلحه بن عبيدالله، ابوعبيده بن الجراح «فرمانده امين جبهه شام»، ارقم بن ابي ارقم «كه خانه خود را واقع در نزديك صفا مركز سرّي دعوت اسلامي قرار داد و آنجا را محل اجتماعات و مشاوره و مكان عبادت مسلمين اوليه قرار داد»، ونيز فاطمه بنت الخطاب (خواهر حضرت عمر)، و سعيد بن زبير شوهر فاطمه بنت الخطاب به دعوت ابوبكر جواب مثبت داده مسلمان شدند.
ابوبكر نه تنها مورد اعتماد مردم عادي بود، بلكه پس از اسلام نيز مانند گذشته مورد اطمينان و اعتماد و طرف مذاكره و مشاوره حضرت رسول قرار مي گرفت. چنانكه ابن خلدون در صفحه 206 مقدمه خود مي گويد: حضرت رسول با ياران نزديك خود و مخصوصاً بيش از همه آنها با ابوبكر در امور مهم خصوصي وعمومي خود به مذاكره ومشاوره مي پرداخت.
گرچه حكومت اسلامي در زمان رسول الله شكل سلطنت نداشت و آن حضرت عنوان سلطان به خود نگرفت تا مانند سلاطين زمان خود رسماً وزير داشته باشد، ولي آنچه مسلم است ابوبكر و عمر را عملاً وزير خود قرار داده بود. آنهايي كه به كشورهاي متمدن آن روزگار از قبيل ايران، روم و حبشه سفر كرده بودند و از رسوم وتشريفات سلاطين و فرمانروايان كشورهاي مزبور مطلع بودند، ابوبكر و عمر را وزيران رسول الله مي دانستند.
سعيد بن المسيب كه يكي از تابعين است به اين مطلب تصريح كرده مي گويد: «كان أبوبكر من النبي مكان الوزير، فكان يشاوره في جميع أموره، ولم يكن رسول الله صلى الله عليه وسلم يقدم عليه أحداً» ( روايت حاكم). يعني ابوبكر نزد رسول خدا در مقام و منزلت وزير بود، زيرا در كليه امورش با او مشورت مي فرمود، هرگز هيچ احدي را بر او مقدم نمي داشت و كسي را از او بهتر نمي دانست.
ابوبكر تا آنجا مورد محبت و عنايت رسول خدا بود كه ام المؤمنين عايشه -رضي الله عنها- مي گويد: «از روزي كه بياد دارم، پدر و مادرم هر دو مسلمان بودند و روزي نمي گذشت كه رسول الله هم اول و هم آخر آن روز به خانه ما تشريف فرما نشود».
نويسندگان تاريخ اسلامي اجماع دارند كه ابوبكر هميشه چه در حضر و چه در سفر ملازم و همراه رسول الله بود و مطلقاً در هيچ غزوه و جهادي از همراهي با آن حضرت باز نماند و حتي در شب خطرناك سفر هجرت نيز همسفر آن حضرت بود.
فضائل حضرت ابوبكر
1ـ شرف رفاقت و دوستي با رسول الله: چنانكه قبلاً گفتيم ابوبكر چه قبل از اينكه رسول الله به رسالت مبعوث شود و چه بعد از آن، هميشه رفيق مخلص رسول الله بود.
2ـ سبقت در اسلام: چنانكه قبلاً بيان شد، ابوبكر از نخستين مؤمنان و اولين كسي بود كه از بين مردان آزاد به رسالت رسول الله ايمان آورد.
3ـ وظيفه تبليغ دين خدا: ابوبكر اولين كسي بود كه در آ غاز ظهور اسلام در مركز شرك به تبليغ دين خدا پرداخت و چنانكه بيان شد عده اي از اشراف مكه بر اثر دعوت او مشرف به دين اسلام شدند.
پس، ابوبكر اولين پرچم دار و نخستين مبلغ دين اسلام بود؛ زيرا قبل از اينكه مسلمان شود، دين اسلام منحصراً در خانه رسول الله بود و مسلمين عبارت بودند از رسول الله و حضرت خديجه همسر آن حضرت، دختران گرامي آن حضرت و علي بن ابي طالب پسر عموي آن حضرت كه اهل آن خانه بودند. اما همين كه ابوبكر مسلمان شد، عنوان مبلغ اول اسلام را به خود گرفت و عملاً به تبليغ دين اسلام پرداخت و به توفيق پروردگار در كار خود به خوبي موفق گرديد.
بنابراين دين اسلام بوسيله ابوبكر از خانه پيامبر خدا به خارج راه يافت و به وسيله او شروع به انتشار نمود.
4ـ ابوبكر تنها كسي است كه در سفر تاريخي هجرت، افتخار مصاحبت و همراه بودن با رسول الله را داشت. در كتب حديث روايت شده كه پس از اينكه رسول الله به مسلمين اجازه داد تا به مدينه هجرت كنند، ابوبكر نيز تصميم گرفت هجرت نموده به مدينه رود اين بود كه از رسول الله اجازه هجرت خواست. آيا مي دانيد رسول خدا به او چه جوابي داد؟ فرمود: «لا تعجل لعل الله أن يجعل لك رفيقاً» يعني در هجرتت شتاب مكن، اميد است خدا برايت در اين سفر رفيقي قرار دهد. آيا مي دانيد آن رفيقي كه خدا براي ابوبكر در اين سفر برگزيد چه كسي بود؟ به اتفاق تمام تواريخ، آن شخص، رسول الله بود.
5ـ ابوبكر تنها كسي است كه در تاريخ اسلام عنوان خليفه رسول الله به خود گرفت و مردم او را خليفه رسول الله خواندند. خلفاي بعد از او همه عنوان امير المؤمنين داشتند و مردم به آنها امير المؤمنين خطاب مي كردند.
6ـ رفعت و شرف خانوادگي: ابوبكر از خانواده اي شريف و رفيع بود زيرا رسول الله دخترش عايشه صديقه را به همسري اختيار فرمود. واضح است كه هيچ احدي به هيچ وجه حاضر نمي شود از خانواده نامطلوبي همسر اختيار نمايد، يا از فاميل خود به شخص نادرستي زن بدهد. پس مسلم است كه خانواده ابوبكر خانواده اي شريف و در سطح بس عالي بود كه سيد المرسلين بر آن صحه گذاشته از اين خانواده همسر اختيار فرمود.
قرآن كريم نيز عين اين مطلب را تائيد فرموده در قضيه ام المؤمنين عايشه -رضي الله عنها- طبق آيه 26 سوره نور مي فرمايد: ?وَالطَّيِّبَاتُ لِلطَّيِّبِينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَاتِ? يعني زنان پاكيزه و پاكدامن، مردان نيكو و پاك را مي سزند و بالعكس مردان پاك و نيكو، زنان پاك و با عفت را.
پس با توجه به اين آيه ام المؤمنين عايشه زني طاهره و طيبه و از خانواده عزت و شرف بوده كه مفتخر شده به همسري كسي مشرف شود كه پاكيزه ترين افراد بشر و طاهرترين خلق خدا بود و آن كس جز سيد الانبياء و خاتم المرسلين محمد صلي الله عليه وسلم كسي ديگر نبود.
7ـ ابوبكر در بين مسلمين تنها كسي است كه خودش، پدرش و پسر و نوه اش هر چهار نفر چشمشان به ديدار رسول الله منور شده همه از صحابه رسول الله مي باشند، زيرا خود ابوبكر و پدرش ابوقحافه و فرزند ابوبكر بنام عبدالرحمن و محمد بن عبدالرحمن نوه اش همه مسلمان و همه به ديدار رسول الله مشرف شده اند. چنين مزيتي نصيب هيچ احدي جز ابوبكر نشده است.
8ـ ابوبكر تنها كسي است كه رسول الله او را به امارت حج مسلمين كه يكي از اركان مهم اسلام است، مفتخر فرمود. (اين امر در سال نهم هجرت يعني يك سال قبل از وفات رسول الله انجام شد).
9ـ ابوبكر تنها كسي است كه رسول الله در نماز جماعت به او اقتدا فرمود و با او نماز فريضه خود را اداء نمود. ترمذي محدث مشهور مي گويد: ثابت شده است كه رسول الله در مرض موتش پشت سر ابوبكر نماز خوانده به او اقتداء كرده است و اين حقيقت را انكار نمي كند جز ناداني كه از روايت اطلاع ندارد. بيهقي نيز مي گويد: حضرت رسول در ايام مرضش كه ابوبكر به نيابت از آن حضرت در مسجد مدينه امام جماعت بود، يكبار به ابوبكر اقتداء كرده پشت سرش نماز خوانده است(1).
در كتب سير و احاديث روايت شده كه چون رسول الله بيمار و در خانه بستري شده نتوانست براي امامت نماز به مسجد تشريف ببرد. ابوبكر به دستور مؤكد رسول الله نيابتاً امامت نماز جماعت مسلمين را به عهده گرفت و در انجام فرائض پنجگانه پيش نماز مسلمين گرديد. صبح روز دوشنبه كه آخرين روز حيات رسول الله بود و ابوبكر در محراب رسول الله ايستاده امام جماعت بود، حضرت رسول الله در حالي كه سر مباركش را با دستمالي بسته بود به مسجد تشريف فرما مي شود. مسلمين با ديدن رسول الله به حدي مسرور و خوشحال مي شوند كه در محوطه مسجد اثر مي كند و ابوبكر كه جلو صفوف مسلمين در محراب ايستاده بود، مي فهمد كه آن حضرت به داخل مسجد تشريف آورده است. لهذا مي خواهد از محراب خارج شود تا جاي خود را به آن حضرت بسپارد ولي آن حضرت دست مباركش را روي شانه ابوبكر مي گذارد و مي فرمايد (صل للناس) يعني در جايت باش و با مردم نماز بخوان. خود آن حضرت نيز به ابوبكر اقتداء مي فرمايد و در جنب راست ابوبكر مي نشيند و در حال نشستن، نماز فريضه خود را با جماعت مي خواند.
راستي اگر براي ابوبكر فرضاً هيچ گونه مزيت و فضيلتي نبود، همين افتخار و فضيلت بس كه رسولي از مرسلين و آن هم اشرف المرسلين و خاتم النبيين در اداء نماز فريضه كه ركن مهمي از اركان دين است، به او اقتداء فرموده است.
حقاً از بين اولين و آخرين، از زمان آدم ابوالبشر تا عصر نوراني محمد سيد البشر هيچ احدي به چنين افتخار عظيمي نائل نگرديده و قرعه اين كرامت بي مانند فقط بنام ابوبكر از گردونه بخت آزمائي روحاني بيرون آمده است.
تواضع و فروتني ابوبكر
ابوبكر -رضي الله عنه- با آن كه خليفه و فرمانرواي مسلمين بود، مع الوصف وضع و پوشاك ظاهري اونشان نمي داد كه اوفرمانرواي جهان اسلام است. در بين جماعتي كه حضور داشت، از نظر لباس ومحل نشستن حتي در مجلس خلافت هيچ گونه امتيازي بر ديگران نداشت. لهذا هر گاه تازه واردي مي آمد كه قبلاً او را نديد بود ونمي شناخت، مي گفت: السلام عليك يا خليفة رسول الله وأيكم الخليفه؟ يعني سلام بر تو اي خليفه رسول خدا راستي، كداميك از شما خليفه است؟
چنين به نظر مي رسد كه ابوبكر اين حسن صفت را از رسول الله اكتساب كرده بود، زيرا آن حضرت چنين بود و هر گاه كسي وارد مي شد كه قبلاً شرف حضور نداشته آن حضرت را نمي شناخت، سلام مي كرد و مي گفت: السلام عليك يا رسول الله وأيكم رسول الله؟ يعني سلام بر تو اي رسول خدا و كداميك از شما رسول خداست.
مسعودي (1) در (صفحه 298 و 299 تاريخ خود بنام مروج الذهب) درباره تواضع ابوبكر مي گويد: «ابوبكربي اعتناترين مردم نسبت به دنيا بود بيش از همه كس فروتن بود. در اخلاق و رفتارش با مردم بسيار متواضع و مهربان بود. از طعام لذيذ و لباس گرانبها بيزار بود. لباسش در زمان خلافت ردائي بود و عبائي. پيشوايان قبائل و اشراف عرب و پادشاهان خطه يمن بر او وارد شدند، در حاليكه لباسهاي فاخر و زيبا و زربفت و شنل هاي مليله دوزي طلائي پوشيده و تاج هاي مرصع و زرين با نگين هاي پربها بر سر نهاده بودند.
چون آنها ديدند كه ابوبكر با آن كه خليفه مسلمين است و عظمت و جلال خلافت دارد و در مقامي خيلي برتر از آنها مي باشد، فروتن و از ظاهرسازي و خودنمائي بيزار است و نظري به زر وزيور دنيا ندارد و مانند ساير مردم عادي لباس ساده مي پوشد. لهذا آنها بخود آمده و به او اقتداء نموده به راه او رفتند و آنچه را كه پوشيده بودند از تن بدر آورده لباس ساده پوشيدند. يكي از اين پادشاهان ذوالكلاع پادشاه حمير يمن بود كه با جلال سلطنت به مدينه آمد و علاوه بر خويش و قوم و اطرافيانش، هزار غلام همراه داشت. او با همان لباس گرانبها و تاج زرين به نزد ابوبكر آمد ولي چون او را با لباس ساده ديد، از لباس پادشاهي برون آمد و مانند ابوبكر لباس ساده پوشيد. گويا بعضي از همراهانش او را در اين باب سرزنش مي كنند. آيا مي دانيد در جواب آنها چه گفت؟
جواب داد: مگر مي خواهيد اكنون كه مسلمان شده ام، باز هم مانند زمان كفرم پادشاهي متكبر و خودخواه باشم؟ خير، چنين نخواهم بود. به خدا قسم هرگز نمي شود به درستي فرمان خدا برد مگر در حال تواضع و چشم پوشي از زر و زينت دنيا.
آري، پادشاهان و زعماء قبائل كه نزد ابوبكر مي آمدند، با آنكه قبلاً متكبر بودند، متواضع مي گشتند و پس از اينكه قبلاً خودخواه بودند، فروتن مي شدند»(1).
در گوشه دور افتاده اي از شهر مدينه منوره پيرزن نابينا و ناتواني بود كه سيدنا عمر بن الخطاب از حالش باخبر شده شبها به خانه اين پيرزن مي رفت وبراي كسب ثواب، كارهاي خانه محقرش را انجام مي داد و مرتب مي نمود.
پس از مدتي ديد كسي ديگر هر شب قبل از او آمده كارهايش را انجام داده ورفته است. لهذا شبي در كمين نشست تا بداند چه كسي از او سبقت مي گيرد و آن شخص را ديد وشناخت. مي دانيد آن شخص چه كسي بود؟ آن كس حضرت ابوبكر خليفه رسول خدا بود. آري، آن شخص فرمانرواي جهان اسلام بود كه با اين مقام عظيم متواضع بود و شبها بدون آن كه كسي بداند، قربتاً الي الله به خدمت ضعيفي از رعاياي خود مي پرداخت.
با يك نگاه كوتاه به آنچه گفتيم، به درستي پي مي بريم كه شخصيتي بزرگ و كرامت كامل انساني در نهاد ابوبكر نفهته شده و مقام و جلال خلافت و فرمانروائي نه تنها تغييري در اخلاقش نداد، بلكه او را متواضع تر از ما قبل خلافت كرد.
همين تواضع توام با جلال خلافتش بود كه سلاطين عرب و زعماء قبائل كه به حضورش مي آمدند، تحت تاثير قرار گرفته و آنها نيز به پيروي از او مانند او شده از جبروت و تكبر بيزار و فروتن مي گرديدند. لباس كبر از تن بدر مي آوردند و زندگي عادي و ساده اختيار مي نمودند.
عظمت و قدرت روحي ابوبكر
قدرت روحي و عظمت شخصيت دو صفت از صفات خدادادي بشر مي باشند. اين دوصفت عامل اصلي ارتقاء و منشاء اصلي پيشرفت بشر در زمينه مصالح عمومي جامعه اند. هريك از اين دو صفت هنگامي به خوبي تجلي مي كنند كه حادثه ئي از حوادث مهم و ناگوار رخ دهد. آن وقت است كه معلوم مي شود كدام يك از افراد جامعه فاقد اين دو صفت است و چه كسي دارا و قوي بوده و از ديگران در اين دو صفت برتر است.
هر گاه به هر يك از اين دو حادثه عظيم كه نقل مي شود كمي نظر اندازيم، براي ما محقق مي شود كه حضرت ابوبكر داراي روحيه ئي بس بزرگ و عظمتي كم نظير بوده از بقيه اصحاب بزرگ رسول الله برتر است.
حادثه اول- درگذشت پيامبر -صلى الله عليه وسلم-
روزي كه رسول الله وفات يافته به ملاء اعلا شتافت، وقوع اين فاجعه عظيم به حدّي بر مسلمين شديد بود كه آنها را دگرگون ساخت و گوئي صاعقه ئي از آسمان بر سرشان فرود آمده آنها را در وضعي غير عادي ودر حالي شبيه به بيهوش شدن و از خود بي خودي قرار داد؛ چرا تا آنجا كه حتي از آيات قرآن كه هميشه تلاوت مي كردند، غافل شدند چرا كه قرآن مي فرمايد انبياء خدا بشرند و آنها هم مانند ساير افراد بشر حيات و موت دارند. مخصوصاً قرآن به آن حضرت خطاب كرده مي فرمايد: ?إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُم مَّيِّتُونَ? يعني همانا اي محمد خواهي مرد و آنها نيز خواهند مرد. و آيه ديگر قرآن كه در اين باره مي فرمايد: ?وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ?. يعني نيست محمد جز رسولي كه پيش از او هم رسولاني آمده اند و رفته اند.
اصحاب گرامي رسول الله قبلاً از اين دو آيه و آيات ديگر قرآن اطلاع داشته هميشه تلاوت مي كردند ولي اينك در وضعي قرار گرفته بودند كه توازن و سلامت فكر خود را از دست داده اصلاً به فكر اين آيات نبودند. بعضي از آنها باور نداشتند كه رسول الله هم مي ميرد و اكنون وفات يافته است. با خود مي گفتند: مگر مي شود كه محمد -صلى الله عليه وسلم- رسول برگزيده خدا مانند بقيه مردم بميرد؟ بعضي از خود يا از ديگران مي پرسيدند آيا محمد -صلى الله عليه وسلم- وفات يافته است؟ اگر درست باشد پس چه مي شود؟ و چه بايد كرد؟ آينده مسلمين چه خواهد شد؟ سرنوشت دين اسلام چه خواهد بود؟ حتي حضرت عمر ابن الخطاب كه بقوت قلب و قدرت روحي، شهرت تاريخي دارد وفات آن حضرت را باور نداشت. قبضه شمشير برهنه به دست گرفته مردم را در مسجد تهديد مي كرد و مي گفت: مبادا از كسي بشنوم كه بگويد محمد -صلى الله عليه وسلم- وفات يافته والا با اين شمشير سرش را خواهم زد (1)
. عثمان بن عفان داماد پيغمبر در گوشه اي از مسجد نشسته بود و گريه مي كرد. خلاصه وضعي پيش آمده بود كه مردم حتي صحابه بزرگ رسول الله شعور خود را از دست داده بودند كسي نبود كه آنها را به حقيقت حادثه واقف و آگاه ساخته، به راه رشد و صواب راهنمايي نمايد تا از اين وضع برون آيند، جز ابوبكر صديق، آري، ابوبكر پس از اطلاع از وقوع اين مصيبت جانگداز ابتداء به مسجد وارد شد و چون مي بيند مردم آشفته وار درهم ريخته سر از پا نمي شناسند و در وضعي كاملاً غير عادي قرار گرفته اند، آنها را به حال خود گذاشته از مسجد خارج وفوراً به خانه رسول الله كه متصل به مسجد بود داخل مي شود. پوشاك را از چهره مقدس رسول الله كمي به كنار مي گذارد و دهان بر چهره مبارك رسول الله گذارده آن را مي بوسد و مي بويد و گريه كنان مي گويد: (فداك أبي وأمي يا رسول الله، ما أطيبك حياً وميتاً) يعني پدر و مادرم فدايت باد اي رسول خدا. چه پاكيزه و چه خوش بوئي چه در حيات و چه در ممات.
سپس چهره مباركش را مجدداً مي پوشاند. به مسجد مي آيد، بر روي منبر رسول الله مي نشيند. مردم را به آرامش و نشستن و شنيدن خطبه دعوت نموده، پس از ذكر مقدمه خطبه مي گويد: «همانا در آن هنگام كه محمد زنده بود خدا (در قرآن) خبر داد كه او خواهد مرد و چنين فرمود: ?إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُم مَّيِّتُونَ? (همانا تو خواهي مرد و آنها نيز خواهند مرد) و نيز فرمود: ?وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَن يَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيْئاً وَسَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ? (نيست محمد جز رسولي كه پيش از او رسولاني به دنيا آمده اند و از دنيا رفته اند آيا پس هر گاه او (هم مانند آنها) بميرد يا كشته شود، شما به عقب برگشته بدين باطل خود باز مي گرديد؟ آگاه باشيد هر كس به عقب خود بر گردد، هيچ زياني به خدا نمي رساند و خدا به سپاسگزاران، زود پاداش مي دهد). همانا خداي عزوجل به محمد، عمر داد و او را در اين جهان باقي گذاشت تا آنگاه كه دين خدا را بر پاداشت و اوامر خدا و رسالتي را كه خدا به او تفويض فرموده بود به مردم تبليغ فرمود و با دشمنان دين خدا به جنگ و جهاد پرداخت. اكنون خدا او را پس از انجام اين ماموريت و پس از اين موفقيت به نزد خود فرا خواند و شما را بر اين راه و روش روشن به جاي گذاشت. آگاه باشيد هر كس محمد را مي پرستيد پس بداند كه محمد وفات يافت و هر كس خدا را مي پرستد، بداند كه خدا زنده است و هرگز نخواهد مرد. پس بيائيد دين خود را به خوبي نگهداريد و بر خداي خود توكل و اعتماد كنيد، زيرا اگر چه محمد وفات يافته، دين خدا برجاست، كلام خدا باقي است. خدا ياري دهنده دين خود و تقويت كننده دين داران مي باشد. همانا كتاب خدا در بين شماست. اين كتاب، روشنايي و شفا دهنده است (امراض اجتماعي و روحي شما را معالجه وشفا مي دهد). خدا، محمد را با همين كتاب راهنمائي فرمود و در اين كتاب آنچه را كه خدا حلال فرموده و آنچه را كه حرام دانسته است بيان شده است. نه، به خدا قسم هيچ اعتنائي نداريم و نمي ترسيم كه كسي خلق خدا را بر ما بشوراند. همانا شمشيرهاي ما برهنه است. تاكنون از دست نگذاشته ايم. مي جنگيم با هر كسي كه با ما به مخالفت برخيزد همچنان كه همراه رسول خدا با دشمنان جنگيديم. پس هر كس متمرد و سركش شود، كاري جز به زيان خويش نخواهد كرد (1). اين بود خطبه مختصري كه ابوبكر در مسجد رسول الله و بر منبر رسول الله به مناسبت وفات رسول الله خواند و چنانكه ملاحظه مي شود، با اين خطبه به مردم حيران و سرگردان تذكر داد و تحقق وفات رسول الله را به آنها اعلام نمود و مردم را متوجه ساخت كه گرچه رسول الله وفات يافته ولي دين خدا و كتاب خدا باقي است. به آنها فهماند كه معبود حقيقي، خداست نه محمد -صلى الله عليه وسلم-. پس اگر محمد از دنيا رفته، خدا هميشه باقي است و نخواهد مرد. بايد او را پرستيد و امرش را اطاعت كرد. نيز به آنها تذكر داد كه رسول الله از طرف خدا رسالتي داشت آن رسالت را انجام داده به پايان رسانيد. دين خدا را بطور كمال تبليغ فرمود. كتاب خدا را به نحو كامل در بين آنها در دست آنها به جاي گذاشت. پس از اينكه رسالتش را اداء و وظيفه اش را انجام داد، بسوي پروردگارش شتافت. همچنين آنها را به بقاء دين خدا و دوام كتاب خدا و حسن آينده مسلمين نويد داد و مطمئن ساخت. دشمنان اسلام را تهديد به شمشير نموده آنها را از هر گونه سوء قصدي برحذر داشت. مردم فهميدند كه به راستي رسول خدا وفات يافته است. همه مردم آيه ?وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَن يَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيْئاً وَسَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ? كه ابوبكر در خطبه خواند و آنها در اين حالت دردناك و غم انگيز از آن غفلت كرده بودند با صدائي بين آهسته و بلند تلاوت نمودند (1)
. همه آنها مطمئن شدند كه گرچه رسول خدا از ميان آنها رفته، ولي كتاب خدا كه راهنماي او بود و او امت را با تعاليم همين كتاب ارشاد و رهبري مي فرمود، كماكان در بين مسلمين پس از خود برجاي نهاده و احكام خدا از حلال و حرام در اين كتاب بيان شده، پس ديگر از اين بابت سرگردان و گمراه نخواهند شد.
حقاً خطبه ابوبكر مانند باران رحمتي بود كه در حين طوفان خطرناكي بر مسلمين باريد و اين طوفان وحشتناك را فرو نشاند و به آنها اطمينان خاطر و آرامش قلبي بخشيد.
بلي اين چنين است اثرات و جواذب روحي رجال عظيم جهان كه امتي را مجذوب كلمات عميق و پر ارج خود مي نمايند. راه آينده را براي ملت حيران و سرگردان روشن مي سازند و آنها را از خطري كه در كنار آن قرار گرفته اند رهانيده نجات مي دهند.
به راستي اگر متانت و قدرت روحي ابوبكر در اين هنگام به كار نمي افتاد، معلوم نبود اثرات افكار آشفته مردم سرگردان و بلاتكليف به كجا مي رسيد و وضع ناهموارشان كه دشمنان در داخل مدينه و اطراف آن در انتظار چنين فرصتي بودند تا به نفع خود بهره بگيرند، چه مي شد؟ خدا به ابوبكر بهترين پاداش را دهد.
حادثه دوم- نبرد با مرتدان
در همان اوائل ايامي كه ابوبكر -رضي الله عنه- پس از وفات رسول الله به خلافت رسيد، با خطر خوفناكي روبرو گرديد. اين خطر موجوديت مسلمين و كيان دين اسلام و مركز خلافت را سخت در معرض زوال و نابودي قرار داده بود. بدين سان كه جز اهل مدينه و مكه و قبيله عبدالقيس در بحرين بقيه مردم شبه جزيره العرب همه سر به طغيان و شورش برداشتند و از اطاعت حكومت مركزي اسلام سرباز زدند. بدين تفصيل كه بعضي از قبائل عرب در حيات رسول الله همچنان مشرك بوده بدين اسلام نگرويده مخالف دين اسلام و دشمن مسلمين بودند. حتي بعضي از سرانشان از قبيل مسيلمه كذاب رئيس قبيله بني حنيفه در يمامه و زني بنام سجاح از قبيله بني تميم و عبهله بن كعب (اسود عنسي) در يمن و طليحه بن خويلد اسدي در قبيله بني اسد و غطفان و طييّء، به دروغ ادعاء نبوت كرده بودند. كارشان خيلي بالا گرفت. پيرواني جسور و از جان گذشته پيدا كردند. هدف تمام آنها نابود كردن حكومت اسلام و برباد دادن دين اسلام بود.
بعضي ديگر از قبائل عرب و حتي بعضي از اهل مدينه در داخل شهر مدينه گرچه در حيات رسول الله ظاهراً مسلمان و مطيع حكومت اسلامي شده بودند، ولي منافق بودند. يعني فقط به ظاهر مسلمان و مطيع حكومت اسلام بودند. چنانكه قرآن طبق آيه 101 سوره توبه درباره آنها مي فرمايد: ?وَمِمَّنْ حَوْلَكُم مِّنَ الأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُواْ عَلَى النِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ?. يعني: بعضي از اعراب ساكنين اطراف شما و نيز بعضي از اهل مدينه منافقند. آنها در نفاق خود به حدي كارآزموده اند كه تو آنها را نمي شناسي، ما آنها را مي شناسيم. و نيز طبق آيه 97- 98 سوره توبه دربارة آنها مي فرمايد: ?الأَعْرَابُ أَشَدُّ كُفْراً وَنِفَاقاً وَأَجْدَرُ أَلاَّ يَعْلَمُواْ حُدُودَ مَا أَنزَلَ اللّهُ عَلَى رَسُولِهِ وَاللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ * وَمِنَ الأَعْرَابِ مَن يَتَّخِذُ مَا يُنفِقُ مَغْرَماً وَيَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَّوَائِرَ? بعضي از عرب هاي صحراگرد ايل نشين(1) چه از حيث كفر آشكار و چه از حيث كفر پنهاني سخت تر از هر قومي ديگرند (چون از معارف و تمدن محرومند) چه خوب مي سزد كه ندانند حدود و ضوابط و منافع آنچه كه خدا بر رسولش نازل فرموده است. بعضي از آنها مي پندارند كه آنچه از مال خود در راه خير و صلاح عمومي صرف مي كنند زيان و خسارت است. آنها در انتظارند كه آسيب هاي زمانه به شما برسد.
بعضي ديگر از قبائل عرب گرچه در حيات رسول الله مسلمان شده بودند ولي چون در اواخر حيات آن حضرت ايمان آورده بودند، هنوز ايمان به درستي در اعماق قلوبشان نفوذ نكرده بود تا به خوبي در وجودشان سرايت نموده آنها را تحت تأثير ايمان درآورد.
اين دو گروه يعني منافقين و نو مسلمانان پس از وفات رسول الله مرتد شدند. يعني منافقين كفر نهاني خود را عيان ساختند و نو مسلمانان به كفر خود بازگشتند و هر دو از حيث مرام و دشمني با مسلمين در جهت گروه اول يعني كفاري كه اصلاً نه ظاهراً و باطناً مسلمان شده بودند، قرار گرفتند.
قبائل ديگري هم بودند كه در حيات رسول الله به حقيقت مسلمان شده بودند و ظاهراً و باطناً مؤمن بودند ولي پس از وفات رسول الله با حفظ عقيده و ايمان خود از اطاعت خليفه و پرداخت زكات اموالشان كه ركني از اركان دين اسلام و امري از امور اجتماعي مسلمين است خودداري كردند.
پندارشان اين بود كه اگر قبلاً مطيع اسلام بودند و زكات اموالشان را كه جنبة ماليات امروزي داشته به آن دولت مي پرداختند، علتي داشت كه صحيح بود و آن اين است كه رئيس دولت اسلام رسول خدا بود و طبق آيه ?النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ? آن حضرت براي اداره امور عمومي مسلمين بهتر از خودشان بود.
ولي اكنون رسول خدا از دنيا رفته بود و ابوبكر كه به جاي آن حضرت در رأس دولت قرار گرفته مانند خود آنها بشري است كه به وسيله وحي با خدا ارتباط ندارد تا از اين جهت مانند رسول الله برتري داشته از آنها بهتر باشد. پس چرا باز هم مطيع خليفه باشند و چه لزومي دارد كه اكنون هم مانند گذشته زكات خود را به مركز خلافت بپردازند؟ آيا بهتر نيست كه با حفظ مسلماني خود مانند سابق مستقل باشند؟
بعضي از قبائل ديگر هم بودند كه گرچه در حيات رسول الله مسلمان نشدند ولي با آن حضرت پيمان سياسي بستند و از حيث سياست تابع حكومت اسلام شده خراج به اين حكومت مي پرداختند. اينها نيز پس از وفات رسول الله عهد شكني كرده سر از اطاعت حكومت اسلامي برتافتند.
اين پنج گروه كه نام برديم يعني:
1ـ مشركين اصلي كه اصلاً مسلمان نشده بودند.
2ـ منافقين.
3ـ نو مسلمانان مرتد.
4ـ مسلمانان مانع پرداخت زكات و متمرد.
5ـ مشركين هم پيمان با رسول الله كه مجموع عده و قواي جنگي آنها خيلي بيش از عده و قواي مركز خلافت بود، گرچه از حيث عقيده با هم فرق داشتند و مانعين زكات عقيدتاً مسلمان بودند ولي همه آنها از حيث مخالفت با حكومت خلافت اتفاق نظر داشتند.
بنابراين اگر ابوبكر به آنها مجال مي داد ـ چون هدف مشتركي داشتند ـ لاجرم با هم متحد مي شدند و به مدينه حمله مي كردند و آنگاه ابوبكر نمي توانست با تجهيزات و قوائي كه در اختيار داشت از عهدة دفاع برآيد و دين در معرض خطر و حكومت اسلام در معرض زوال قرار مي گرفت.
بدين جهت قبل از اينكه آنها فرصت پيدا كرده دست اتحاد به هم بدهند، حضرت ابوبكر بايد پيشدستي كرده در آن واحد، بيكباره به سوي هر يك از آنها جداگانه لشكر بكشد تا آنها را غافلگير نموده در محل قبيله و در ديارشان سركوب نمايد، البته براي اين كار بايد تجهيزات و نيروهايي را كه در اختيار دارد، به كار اندازد تا بتواند از عهده پيكار در چندين جبهه بر آيد.
اعزام سپاه اسامه
ولي اين امر در اين هنگام براي ابوبكر ميسر نبود، زيرا حضرت رسول الله كمي قبل از مرض موتش لشكري از فرماندهان زبده و مجاهدين ورزيده مسلمين را تحت فرماندهي أسامه بن زيد بن حارثه غلامزاده اش كه جواني بيست ساله ولي لايق و دلير بود، فراهم فرموده بود تا به سرزمين فلسطين كه مستعمره دولت روم شرقي (بيزانس) بود، اعزام فرمايد و پارچه پرچم اين سپاه را با دست مبارك خود به چوب بست و به دست اسامه سپرد و امر فرمود با لشكر خود تا ناحيه بلقاء (1) وداروم (2) در فلسطين پيش بتازد تا سپاه اين دولت را كه خبر رسيده بود قصد دارد به مدينه حمله نمايد، غافلگير نموده آنها را شكست دهد و سپس بي توقف به مدينه بازگردد ولي آن حضرت قبل از حركت اين سپاه به عالم اعلا شتافت.
چون حركت اين لشكر به سرزمين اشغالي بيزانس كه چشم طمع به خاك عرب دوخته بود، براي مسلمين جنبه حياتي داشت، رسول الله در مرض موت خود توصيه و تأكيد فرمود تا سپاه اسامه تجهيز شود و به مقصد حركت دهند.
اينك اگر ابوبكر لشكر اسامه را در اين هنگام كه قبائل عرب در داخل شبه الجزيره سركش شده اند، به جنگ لشكر بيزانس اعزام مي كرد، ديگر سپاه كافي براي دفع خطر قبائل سركش داخلي نداشت و اگر از اعزام سپاه اسامه خودداري مي كرد تا كمبود سپاه مدينه را براي مقابله با قبائل سركش جبران نمايد، مواجه با خطر هجوم سپاه بيزانس مي گرديد و گذشته از اين در اين صورت بر خلاف وصيت مؤكد رسول الله عمل مي شد كه فرموده بود سپاه اسامه را تجهيز نمايند.
اكنون چنانكه مي بينيم، ابوبكر در آغاز خلافتش با مشكلي روبرو شده كه حل آن سياست و تدبير عميقي لازم دارد.
سران كارآزموده اصحاب رسول الله شورش قبائل داخلي را خطرناك تر از حمله سپاه بيزانس مي دانستند. با اين توجه كه سپاه بيزانس خارج از خاك عرب است و تا خود را مهيا و آماده نموده به مقصد برسد، مدتي تقريباً طولاني وقت لازم دارد. لهذا به ابوبكر پيشنهاد كردند تا در حال حاضر از اعزام سپاه اسامه به سوي آنها منصرف و به وقتي ديگر كه فرصت مناسبي به دست آيد، به تأخير اندازد و اكنون تمام قواي خود را همراه با سپاه اسامه بسيج نموده و به قلع و قمع شورشيان بپردازد.
ولي ابوبكر با پيشنهاد به شدت مخالفت كرد و فرمود: «والذي لا اله الا هو ما رددت جيشا جهزه رسول الله ولا حللت لواء عقده رسول الله صلى الله عليه و سلم بيده». يعني: قسم به كسي كه جز او خدائي نيست، سپاهي را كه رسول براي حركت مهيا فرمود هرگز بر نمي گردانم و ابداً پارچه پرچمي را كه رسول الله با دست خود بست و بياراست باز نخواهم كرد. فرمان داد تا اين سپاه بيدرنگ به طرف مقصدي كه رسول الله مي خواست حركت كند و شخصاً پياده به خارج شهر مدينه در اردوگاه سپاه حاضر و با آنها توديع نمود و دست بلند كرده براي فتح و غلبه آنها بدرگاه مقدس پروردگار دعا كرد.
براستي كه اقدام ابوبكر در اعزام سپاه اسامه چه سياستي درست و چه تصميمي صحيح بود. زيرا حركت گروه هاي اين لشكر مجهز در ارض عرب و چه بسيار كه از كنار دور و نزديك بعضي از قبائل شورشي عبور مي كردند و آنهم براي حمله به خاك دولت مقتدري مانند روم شرقي كه غالباً با امپراطوري عظيم ايران درگير بوده است، ترس و رعبي در قلوب شورشيان عرب افكند كه آنها را از انديشه حمله به مدينه بازداشت و صلاح خود را در اين ديدند كه در كار خود احتياط كنند و خود را نپائيده به آب نزنند؛ مخصوصاً كه مي ديدند اين سپاه از حدود آنها مي گذرد و گرد و غبار حركت آنها فضا را مي پوشاند و ابداً عنايتي به آنها نمي كند و آنها را به حساب نمي آورد.
عزيمت و حركت اين لشكر رشيد، قبايل شورشي را به اين فكر انداخت كه اگر حكومت مركزي اسلام مقتدر نبود و به حد كافي سرباز و تداركات جنگي براي دفاع و محافظت مدينه در اختيار نداشت، اين سپاه را در اين هنگام كه آتش فتنه و آشوب از هر سو زبانه مي كشد، از خود دور نمي ساخت.
ابوبكر با اين اقدام سياسي به دشمنان داخلي گوشزد نمود كه حكومت مركزي خلافت يك حكومت مقتدر و با شوكت است كه نمي توان با آن روبرو شد.
اگر ابوبكر اين سپاه را براي زورآزمائي و نبرد با دولت بيزانس اعزام نمي داشت و آنها را براي جنگ هاي داخلي ذخيره نگه مي داشت و با شورشيان وارد جنگ مي شد، مسلماً لشكر روم فرصت را غنيمت شمرده به خاك عرب مي تاخت. ابوبكر ناچار مي شد لشكر خود را به دو قسمت كرده در آن واحد با دو دشمن داخلي و خارجي بجنگد و چه بسا كه نمي توانست از عهده اين كار برآيد. مخصوصاً در جبهة جنگ با روم كه حالت دفاع به خود مي گرفت. اگر به تاريخ عمومي جهان مراجعه نمائيم، خواهيم ديد كه روحيه سربازان مدافع هميشه ضعيف تر از سربازان مهاجم بوده است مدافعان غالباً شكست خورده اند و فتح نصيب مهاجم بوده است!
سپاه اسامه طبق دستور و نقشه رسول الله كه قبل از وفات خود به اسامه داده بود، به بلقاء فلسطين وارد شد. در آنجا با لشكر بيزانس روم كه نيروهاي آنها خيلي بيش از مسلمانان بود، روياروي گرديد و پس از جنگ سختي كه بين آنها درگرفت و طرفين با شجاعت كم نظيري با هم جنگيدند، رفته رفته آثار تفوق و غلبه مسلمين كه مهاجم بودند و شعارشان در ميدان جنگ «الله اكبر» و صيحه آنها «يا منصور امت» بود نمايان گرديد. سپاه روم مجبور شد عقب نشيند تا بقيه افراد خود را از معركه بدر برده نجات دهد.
اسامه به همين فتحي كه به دست آورد قانع شد و چنانكه رسول الله به او امر فرموده بود، بيش ازاين در خاك دشمن پيش نرفت زيرا مقصود اصلي از لشكركشي، قدرت نمائي و مانور جنگي در مقابل دشمن و براي قطع طمعش از تسلط بر خاك عرب بود. فتحي كه به دست آورد، همان چيزي بود كه براي تحقق آن حركت كرده بود و اين امر دقيقاً همان مطلبي بود كه رسول الله مي خواست.
لهذا اسامه با لشكر فاتح خود به مدينه بازگشت و در حالي كه بر همان اسب پدر شهيدش زيد سوار بود (1) و همان پرچم فتحي كه رسول الله با دست مبارك خود آراسته و افراشته بود در پيشاپيش او در حركت بود، به شهر مدينه وارد گرديد تا پس از استراحت و رفع خستگي از اين سفر جنگي مجدداً در جنگ هاي داخلي كه ابوبكر قبل از مراجعت اين سپاه شروع كرده بود، شركت كند.
مسلمين از پيروزي اين سپاه بي نهايت خوشحال شدند. چرا زياد خوشحال نشوند؟ مگر نه اين است كه اين فتح، اميد و آرزوي رسول الله (صلى الله عليه وسلم) بود؟ مگر نه اين است كه اين فتح عظيم كه مسلمين بر دشمن خارجي و در زمين خود دشمن خارجي پيروز شدند، براي اولين بار است كه پس از حيات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) نصيب مسلمين شده بود؟ مگر نه اين است كه اين پيروزي بزرگ مظهر قدرت و نمايانگر شوكت اسلام است؟ البته آري و علاوه بر اينها اين فتح بزرگ ناشي از حسن تدبير و سياست ابوبكر بود.

جماعت تبلیغ

بسم الله الرحمن الرحیم
دارالافتاء جامعة الهدي
علماء دین درمسئله ذیل چه میفرمایند: اينكه همين تبليغيان كه تبليغ ميكنند ومردم براي سه روز با ايشان ميروند آيا رفتن با تبليغيان كار خوب است يا نه ؟ بينوا توجروا. (مستفتي خان محمد حقمل)
الجواب باسم ملهم الصدق والصواب:بلي كار خوب است بلكه كار ضروري ميباشد، تبليغ مروجه وجماعت تبليغ ازطرف اكثر علماء تائيد شده واكثر بزرگان وكاركنان جماعت تبليغ علماء ومشائخ ديوبندي ميباشند. چنانچه در فتاوي حقانيه تصريح گرديده كه ترجمۀ آن قرار ذيل است:”مقصد تبليغ مروجه اعلاء كلمة الله تعليم وتعلم ميباشد كه بدست آوردن آن وجيبه شرعي هرمسلمان ميباشد… جماعت تبليغ در زمان كنوني يك جماعت فعال ديني بوده، وتلاش شان اينست كه بندگان الله را به راه الله برگردانند … بزرگان علماء ديوبند(رحمهم الله) دركنار تائيد اين جماعت آنرا ضروري دانسته اند”.
مفتي كفايت الله (رحمه الله) ميفرمايد: اين حركت(جماعت تبليغ) به اعتباراصل وحقيقت كار بنيادي واساسي اسلام ميباشد، زيرا رساندن پيغام الله به بندگانش، به درخانه هاي آنها رفتن وخود را به آنها رساندن، اصل واساس تبليغ است.(كفايت المفتي 2/9)
حضرت حكيم الامت مولانا اشرف علي تهانوي(رحمه الله) درآخر توصيف حركت تبليغي مولانا محمدالياس را به اين الفاظ توصيف نموده است:”مولانا محمد الياس صاحب نااميدي را به اميدواري بدل كرده است”. عارف بالله مفتي محمدفريد(قدس سره) مي فرمايد: بزرگان جماعت تبليغ اولياء خدا اند، اعتراض كردن برآنان پسنديده بنظر نمي آيد. در كنار تائيدات اين بزرگواران، شاه عبدالقادر رائيپوري، مولانا خليل احمد سهارنپوري، مفكر جهان اسلام مولانا سيدابوالحسن ندوي، مولانا منظوراحمد نعماني، مفتي محمدشفيع عثماني، مولا محمد زكريا، مولانا سيد سليمان ندوي،مولانا حفظ الرحمن سيوهاري… وغيره علماء ومشائخ به مفيد بودن اين جماعت اعتراف نموده واين جماعت را مهمترين ذريعه براي نشرعلم (دربين عامه) دانسته اند، … ومردم را به سهيم شدن درين حركت تلقين وتشويق نموده اند، فتاوي حقانيه درآخراين مبحث بطور خلاصه چنين بيان نموده: “ازين تفصيل ثابت ميگردد كه تبليغ كردن،مسلمانان را دعوت دينداري دادن، مسلمانان نمازگذار،حاجي،پابند روزه وپنج وقت نماز،شدن از اهداف تبليغ است، ودرين مسير كوشش وتلاش فرض كفايه واز ضروريات دين ميباشد. از سلف صالحين وصحابه كرام اين اعمال ثابت است. بدعت گفتن چنين كاري غير از عناد،جاهليت وناداني چيزي ديگر نيست، اين كار نه بدعت است،ونه شبهۀ از بدعت درآن وجود دارد. اگر ميبود علماء بزرگ ومشائخ،اين كار را نميكردند. بناءً اين مردم (تبليغيان) را ازمسجد منع كردن ويا بيرون نمودن،گناه بوده، وبرابر است به موصوف شدن به صفت قبيحه مانع عن الخير. پس مرتكب چنين كار(مانع شدن ازتبليغ ويابيرون كردن ازمسجد) فاسق وفاجراست. به دنبال چنين اشخاص اقتداء نمازكردن خالي ازكراهيت نميباشد… ازتفصيل گذشته واضح گرديد كه اين جماعت دراهل سنت والجماعة داخل است وضال ومضل گفتن شان دليل ناخبري وجهالت است. اين يك گروه حقه بوده كه در راه پخش ونشر دين مصروف كار وتلاش ميباشد،احترام وحوصله افزائي ايشان فريضه ديني ومذهبي هر مسلمان ميباشد.انتهي
يادآوري: البته درتشكيل هاي جماعت تبليغ بعضي اوقات عالم نبوده لهذا سخنان غير محتاطانۀ از ايشان بروز ميكند، با مشاهده چنين حالت به نرمي ومحبت آنها را آگاه نمودن لازم است، واگر تفهيم نشدند، پس با رجوع به بزرگان جماعت ذريعه آنها تفهيم صورت گيرد. اما بخاطر چنين مسئله ترك وطرد جماعت كار خوب نيست.
وهم به تمامي برادران تبليغي توصيه ميگردد حتي الامكان كوشش شود تاآن اصول كه از طرف بزرگان جماعت وضع گرديده به همان اصول پابندي كامل صورت گيرد، زيرا آن اصول با كمال غور وبررسي همه جانبه ازطرف علماء جيد در روشني قرآن واحاديث نبوي وضع گرديده. بي اصولي،سخنان مبالغه آميز، قصه ها وروايات ضعيفه وموضوعي را نقل كردن به جاي پيشرفت وترقي باعث تنزل خواهد شد. فتاوي حقاني 2/228 الي235 ) (الموسوعة الميسرة في الأديان والمذاهب والأحزاب المعاصرة . (33 / 7) فتاوي عثماني 1 / 254 الي 260 فتاوي منبع العلوم 3/333 كفايت المفتي 2/ 9 فتاوي فريديه پشتو 1/163 الي 181
مرتب الجواب: عبدالكريم(حقمل). الجواب صحيح والله سبحانه وتعالي اعلم بالصواب ولا حول ولا قوة الا بالله 24/1433هـ ق
اصل فتوي به لسان پشتو بود،بخاطر نفع بردن برادران فارسي زبان به فارسي ترجمه گرديد.
ابـو ابـراهـيم آقا محمد
الراجی عـفو ربـه الصمد دارالافـتاء جامـعة الـهدي

راهی دیگری برای کشف حقیقت

عبدالکریم حقمل
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله وحده والسلام والصلاة علي من لا نبي بعده.
در آغاز دوست دارم به دو نکته اشاره کنم:
اول: باور به توهين کردن يا لعنت فرستادن ندارم. و ميدانم اين گونه اعمال راه به جايي نمي برند و انسان را به هدف نزديک نمي کنند.
اما بعضى جاها آدم ديگر مجبور مي شود پيروان يک عقيده باطل را نادان بنامد! خصوصاً وقتيکه آنها مقدسات را لعن و نفرين مي کنند حد اقل حق داريم که ايشان را جاهل و نادان بدانيم.
دوم: همزمان با نوشتن اين کتاب کشف کردم که اگر پيروان حق به اندازه هواداران باطل کوشش کنند زبان باطل بسته مي شود و چون دليل ندارد به گوشه اي مي خزد و در ميدان اينهمه جولان نمي دهد!
ولي افسوس که پيروان حق به اندازه لازم سعي نمي کنند و رهروان باطل شب و روز در تلاشند.
دانش جرم شناسي
علم جرم شناسي به انکار يا ظاهرسازي متهمان توجه اي ندارد افسانه سرايي مجرمان ما يا مغرضها نميتواند آگاهان به اين علم را از کشف حقيقت بازدارد.
مثلا در داستان يوسف – عليه السلام – و زليخا مي بينيم:
زليخا مي خواهد يوسف را از راه بدر کند اما يوسف قبول نمي کند زليخا طرح جرمي را مي ريزد درها را مي بندد و يوسف را وسوسه مي کند يوسف همچنان انکار مي نمايد زليخا مي خواهد او را مجبور کند اما يوسف به طرف در ميدود زليخا پشت سرش دويده دستش به پيراهن ميرسد و پيراهن يوسف پاره مي شود در اين لحظه در باز شده و بين دو لنگه در، شوهر زليخا با همراهان ظاهر مي گردد. حالت آشفته زليخا و يوسف نشان از جرمي دارد!
زليخا پيش دستي کرده و مي گويد:
?قَالَتْ مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلاَّ أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ?. (سوره يوسف آيه25).
{سزاي کسيکه نسبت به زن تو اراده بدي داشته باشد چيست جز آنکه زنداني يا شکنجه شود!} بيبينيد زليخا چگونه دروغ مي گويد او جرم يوسف را ثابت نمي کند آنرا امري واضح و روشن تر از آفتاب جلوه ميدهد او مرحله بعدي، يعني چگونکي سزاي جرم يوسف را مطرح ميسازد.
ظاهرا در مقابل اين زن مکار، يوسف بازنده است، همه چيز به نفع زليخاست.
او زن است و معمولاً در اين گونه حوادث زن مظلوم است و قاضي خود نيز در اين قضيه ذينفع است، اگر زنش متهم شود آبروي او نيز ميريزد. در مقابل، يوسف موقعيت اجتماعي ممتازي ندارد زبان چرب و نرمي نيز ندارد بسادگي مي گويد: ?هِيَ رَاوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي?. «زليخا از من گناه مي خواست».
اما دخالت هوشمندانه يک همراه عزيز مصر که اتفاقاً ازخويشاوندان زليخا بود صحن را عوض کرد.
?وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِنْ أَهْلِهَا إِنْ كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الْكَاذِبِينَ * وَإِنْ كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَهُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ * فَلَمَّا رَأى قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ?. (يوسف آيه 26تا 28).
وگواهي داد شاهدي از خويشاوندان زليخا که اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده باشد پس زليخا راست مي گويد و يوسف از دروغ گويان است اما اگر از پشت سر چاک باشد پس زليخا دروغ گو و يوسف راست گوست!
شوهر ديد پيراهن از پشت سر پاره شده (همه چيز را فهميد) و به زليخا گفت: اين گناه و مکر توست براستي که مکر شما زنان خيلي بزرگ است.
بدون شک زليخا تا آخر هم گناه خود را نپذيرفت اما دليل تراشي و بهانه سازي او، شوهر را قانع نکرد او شايد گفته بود که يک لحظه يوسف در کشمكش، تصادفا پشت به من کرد و پيراهنش پاره شد و از اين حرفهاي بي دليل که گفتنش آسان است! اما شوهر با هوش تر از اينها بود که ديگر گول بخورد دليل جرم، خيلي قوي بود. اين است فايده دانش جرم شناسي، هر چقدر هم يک طرف طرار و مکار و حيله گر باشد باز شاهد جرم رسوايش ميکند.
در اين کتاب با همين روش دعواي شيعه و سني مبني بر راست يا دروغ بودن غديرخم و جانشيني علي و شکسته شدن پهلوي فاطمه را به محک مي کشيم و بي اعتنا به جار وجنجال و دعوا و مکر طرفهاي دعوا به کمک علم جرم شناسي ثابت مي کنيم که حقيقت چيست و کي دروغ گوست. درست مثل پيراهن پاره يوسف که زبان چرب و نرم زليخا را از تاثير انداخت.
ماجرا چيست؟
اهل تشيع مي گويند: حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) در آخرين سال عمر با برکت خويش به سفر حج رفتند و در بازگشت، کاروان عظيم همراه خود را در محلي بنام غديرخم متوقف کردند و سپس در جمع آنها اعلان فرمودند که الله جل جلاله علي را بعد از من رهبر شما تعيين فرموده اند و علي جانشين من است.
اهل تشيع مي گويند: پس از اين اعلان مردم به علي تبريک گفتند.
به روايت اهل تشيع 70 روز بعد از اين حادثه، حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) دار فاني را وداع گفته و به جهان باقي شتافتند. و اصحاب او بلا فاصله حکم را تغيير دادند و علي را کنار زدند و ابوبکر را بر کرسي خلافت نشاندند، و به اين نيز بسنده نکردند و به خانه علي هجوم برده و در خانه را سوزانده و وارد خانه شدند و به گردن علي ريسمان انداختند و او را کشان کشان به مسجد بردند و در اين گيرو دار پهلوي فاطمه شکست و عمر يا غلام عمر فاطمه را که پشت در گير کرده بود با فشاردادن در له کرد تا آنجا که حضرت فاطمه سقط حمل نمود و جنين شيشماهه اش مرده به دنيا آمد!
به روايت اهل تشيع عمر و يارانش همچنان علي را کشان کشان به داخل مسجد بردند و هر چي سعي کردند علي دست مشت کرده خود را باز نکرد و به همين اکتفا کردند که دست علي به دست ابوبکر بخورد و بيعت انجام گيرد!
پس از اين واقعه بروايت شيعه حضرت علي 25 سال سکوت کرد تا مردم او را خليفه کردند. حالا شيعه چي ميخواهد؟ شيعه مي گويد: لازمه ايمان است که ما حق را از آن حضرت علي بدانيم و ابوبکر و عمر را غاصب به شمار آوريم و از آنها متنفر باشيم!
البته تمام خواست شيعه به اين خلاصه نمي شود. آنها ميگويند در پي آن، لازمه ايمان است که مسلمانان برداشت شيعه از اسلام را بپذيرند. عبادت و دعا، نماز و روزه، حج و جهاد، بر اساس فقه شيعي باشد. و از مردگان صالح حاجات خود را بخواهند و دور قبور آنها طواف کنند!
حالا بيبينيم طرف ديگر دعوا چه مي گويد؟
طرفداران عمر (سني ها) مي گويند: نه خير، اين داستان از پايه دروغ است. نه حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) در غدير خم علي را جانشين خود کرده نه کسي ايشان را مجبور به بيعت کرده نه به خانه فاطمه حمله شده نه پهلوي فاطمه شکسته است. همه اين حرفها دروغ بلکه سه روغ است! و داستاني خياليست پايه و اساس و ريشه ندارد!
حالا آيا به کمک دانش جرم شناسي مي توانيم حقيقت را در يابيم؟ جواب اين است که بدون شک و ترديد بله.
به مدد علم جرم شناسي مي توان دريافت که سني راست مي گويد يا شيعه!
نخست بيايم طرفهاي موثر در اين داستان را مشخص کنيم:
اول= الله جل جلاله که حضرت علي را منصوب کرد.
دوم= حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) که جانشيني حضرت علي اعلام کرد.
سوم= خود حضرت علي.
چهارم= دشمنان حضرت علي به گفته شيعه: (عمر و ابوبکر).
پنجم= عامه مردم يعني مهاجرين و انصار.
ششم= طرفداران علي يعني شيعه ها.
هفتم= طرفداران عمر يعني سني ها.
بعد بيايم به رفتار هر کدام بدقت نطر کنيم. اين ما را به کشف حقيقت رهمنون مي کند.
نقش الله جل جلاله در اين ماجرا اگر حکايت شيعه ها را قبول کنيم آنوقت حق داريم از نقش الله جل جلاله تعجب کنيم و مجبوريم اين سوال را مطرح کنيم که چرا رب العالمين در کلام خود، در قرآن، ذکر صريحي از اين مسئله مهم به ميان نياورده است. چرا از تقسيم ارث گرفته تا داستان اصحاب کهف، تا داستان تولد بچه حضرت زکريا، تا صدها موضوع ديگر موضوعي نيست که قرآن به آن نپرداخته باشد.
اما حرف به اين مهمي (جانشيني علي را ) حرفي که به گفته شيعه در طول و عرض اسلام تاثير دارد را ناديده گرفت و هيچ سخن صريحي در اين باره نيست؟ چرا الله امامي که تا کنون 1200 سال است حکومت مي کند (مهدي) و قرار است به گفته شيعه تا قيام قيامت حکومت کند را قابل نديده که يادي از او کند و نام او را ولو در يک آيه ذکر کند! نام و اسم ذوالقرنين و قصه اش دو صفحه قرآن را پر کرده! چرا از علي ذکري نيست؟
اين سوال را با دو طرف دعوا مطرح کنيم اين جوابها را مي شنويم.
سني مي گويد: نگفتيم، نگفتيم که اين داستان از اساس بي بنياد و دروغ است! اگر علي جانشين پيامبر ميبود حتماً در قرآن صريحاً ذکر ميشد!
شيعه مي گويد: اين درست که نام علي در قرآن ذکر نشده اما به آن اشاره شده و با تاويل مي توان فهميد که حد اقل منظور 140 آيه از قرآن علي است! و براي اين صراحتا ذکر نشده که ترس از آن بوده که مخالفان قبول نکنند و اسلام از بين برود!
سني مي گويد: چه حرفها!! در 100 آيه اشاره شده در يک آيه به صراحت نيامده؟! صراحت را که مردم قبول نکنند اشاره را چگونه قبول مي کنند!! چه حرفها!! ترس از کي بوده؟ چرا قرآن وقتي لات، عزي و منات را بد گفته از کسي نترسيده؟ چرا مشرکين و پدرانشان را وعده به جهنم داده از کسي نترسيده؟ چرا وقتي بر خلاف رواج مسلم عربان، زن پسر خوانده محمد (صلى الله عليه وسلم) را به عقد حضرت محمد در آورده از کسي نترسيده؟ چرا وقتي قبله را از بيت المقدس به کعبه تغيير داده، واهمه اي نداشته؟! چرا وقتي يهود و نصارا را باطل در باطل دانسته از کسي نترسيده؟ چرا وقتي که اعلان کرده مشرکين حق حج کردن را ندارند از کسي نهراسيد؟
چرا وقتي به عربان گفت پدران و مادران شما در جهنم هستند چونکه بر شرک مرده اند از کسي نترسيده؟
شيعه همچنان اصرار دارد که نه خير مسئله جانشيني علي مهم تر بوده و از عمر و ابوبکر ترسيده.
سني مي گويد: قرآن که ترسيده، شما چرا در آذان را روزي سه 3 بار با صداي بلند اعلان مي کنيد! چطور ممکن است که الله در قرآن ذکر نکند و بلال در آذان بگويد: أشهد أن علي ولي الله؟
شيعه مي گويد: اين آذان زمان رسول الله نيست ما بعد ها بخاطر تبرک نام علي را در آذان داخل کرديم!
سني مي گويد: پس در قرآن هم براي تبرک داخل کنيد تا اين آخرين رشته شما با اسلام پاره شود و خيال ما و خيال شما راحت شود و هر کدام راه خود را برويم.
سني ميگويد: در تاريخ يک مورد مشابه نيست که الله اراده اي کند ولي از مردم پنهان نمايد. الله که مصلحت ديده نگويد، پيامبر چرا مصلحت نديده و گفته؟!
خلاصه اين بگو ومگو پايان ندارد حالا شنونده خود قضاوت کند و اگر هنوز سر در گم است بخش بعدي را بخواند.
نقش حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) در افسانه غدير خم
اگر خوب فکر کنيم نقشي که اهل تشيع در افسانه غدير خم براي حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) قائل شده سرا پا توهين به رسول الله است! اگر داستان غدير خم راست باشد آن وقت جواب اين سوالها چيست؟
دليل وصلت هاي متعدد رسول الله با دشمنان علي چيست؟
چرا حضرت محمد با به زني گرفتن دختران دشمنان علي، پايه هاي حکومت او را سست کردند؟
براي درک صورت مسئله مثالي ميزنم: در طلوع اسلام، حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) با ابو جهل در حال جنگ بودند! حالا اگر در اين گيرو دار با دختر ابو جهل عروسي ميکردند و در همان حال اجازه ميدادند که او پدر خود را روزانه يا هر وقت که خواست ببيند آنوقت کار از دو حال خارج نبود. يا به دختر ابوجهل هزار در صد اطمينان داشتند و يقين داشتند که او رازها را به بيرون نمي برد و با پدرش در توطئه شريک نمي شود! و يا بايد ايشان را به بي تدبيري متهم ميکرديم که مگر زن قحط بود رفتند با دختر ابوجهل عروسي کردند تا رازها و اسرار حکومتي به ابو جهل برسد.
حالا شيعه مي گويد: ابوبکر و عمر با حضرت محمد در حال جنگ پنهان و منافقانه بودند و هر کس ميداند که رسول الله منافقان زمان خود را مي شناختند و شيعه هم قبول دارد که رسول الله با دختران عمر و ابوبکر و ابوسفيان عروسي کردند و معاويه برادر زن ايشان شدند. و قبول دارد که چند زن ديگر پيامبر هم از خويشاوندان ابوبکر و عمر و يا دشمنان ديگر حضرت علي بودند. و شيعه اين را هم مي گويد که همسران پيامبر خائن و توطئه گر بودند و در غصب خلافت با ابوبکر و عمر همدستي کردند.
و شيعه اين را هم منکر نيست که عمر و ابوبکر و ابو سفيان و معاويه هر وقت که مي خواستند مي توانستند به ملاقات دختر يا خواهر يا فاميل ديگر خود به خانه پيامير بروند. پس حق داريم بگويم که شيعه با داستان سرايي در باره غديرخم دارد به حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) توهين مي کند و ايشان را بي تدبير (زبانم لال) معرفي مي نمايد، و با زبان بي زباني مي گويد که آن حضرت نيز در پايمال شدن حق علي مقصر بوده اند.
شيعه براي هر ايرادي از شکم خود جوابي مي سازد براي او مهم نيست که جوابش پايه علمي دارد يا نه او فقط مي خواهد خود را از تنگنا خارج کند، و بهانه مي تراشد تا چند روز ديگر مذبوحانه با عقايد باطل خود زندگي کند.
اينجا شيعه مي گويد: رسول الله به خاطر مصلحت هاي سياسي و هدفهايي مهم تر با دختران اين افراد عروسي کردند.
و اين جالب است که بدانيم عوام شيعه بر اساس فطرت ساده خود همان حرفي را مي گويند که نتيجه منطقي اين داستان دروغ است عوام شيعه چون به افسانه غديرخم چشم بسته ايمان دارند لذا از رفتار پيامبر متعجب مي شوند.
زماني که شيعه بودم چند بار شنيدم که شيعيي متعجب ميگفت:
«قربان حضرت محمد بروم عجب کاري کرده هرچي آدم بد بوده را دور خود جمع کرده و با آنها وصلت نموده».
اين بيچاره ها نمي دانند که گفتن اين جمله هر چند با پيشوند (قربان و صدقه حضرت محمد بروم) شروع شود باز نوعي کفر گويي است. اما عالمان شيعه اينرا ميدانند که اگر چنين بگويند رشته خود را بطور کلي با اسلام پاره مي کنند پس مجادله نموده و مجادله کردن هم آسان است مي گويند: حضرت بخاطر پيشرفت اسلام ازدواج هاي سياسي و مصلحتي کرده اند.
ما جواب اين حرف شيعه را ميدهيم ولي مطمئن نيستم که فوراً از جيب خود دليل نو و بي پايه ديگري را بيرون نکشند.
آيا عروسي هاي پيامبر و دختران ايشان بر اساس مصلحت هاي سياسي بوده؟
نه نبود به هزار و يک دليل و ما فقط چند تا را مي نويسيم: 1- حضرت محمد فقط 4 دختر داشتد و اگر مي خواستند آنها را قرباني پيشرفت اسلام کنند بايد به حضرت علي زن نمي دادند زيرا علي در هر حال مطيع و پيرو ايشان بودند. مي گوييد به علي اگر زن نمي داد حسن و حسين پيدا نمي شدند بسيار خوب پس به عثمان بايد دختر نمي دادند! عثمان رييس قبيله بني اميه که نبود، و همين بس بود دختر ابوسفيان، دختر رييس قبيله بني اميه، زن پيامبر بود. اگر ازدواج هاي مصلحتي قبيله بني اميه را به راه مياورد همين بس بود و نيازي نبود که حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) به يک فرد غير موثر از همان قبيله يعني حضرت عثمان زن بدهد! شما بگوييد حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) هزار دختر داشته يا 4 دختر؟! يکي را به عثمان داد بس بود اگر مصلحت هاي سياسي در کار مي بود.
مي بايست که دختر دوم را به رييس يک قبيله قدرت مند عرب ميداد اما دختر ديگر را هم به عثمان داد پس چه نتيجه مي گيريم؟ در مي يابيم که اين دليلي که علماي شيعه براي عمل رسول الله ذکر مي کنند (که براي پيشرفت اسلام ازدواج هاي سياسي کردند) حرفي بي پايه و دروغ است. چرا دروغ است؟ چون دو دختر به عثمان داده تا دل او را بدست آرد (به زعم شيعه) تو گويي در دنيا مرد ديگري نبوده تازه اين تدبير پيامبر (به زعم شيعه) بي فايده بوده بلکه ضرر هم داشته و عثمان از موقعيت خود استفاده عکس کرد و حق علي را خورد و گفت تو بر من چه امتيازي داري اگر يک دختر پيامبر زن توست! دو تا را به من داده پس خواهش مي کنم که در صف خلافت نوبت را رعايت کن و بعد از من بايست!!
شيعه هر چقدر هم سعي کند که رفتار حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) را با فرضيه هاي خيالي موجه کند باز اين داستان غدير و آن عملکرد پيامبر هيچ تناسبي با هم ندارند و ناچاريم يکي از دو نتيجه زير را بگيريم!
1- يا داستان غدير دروغ است! 2- يا رسول الله خود شان علي را در موضع ضعيفي قرار دادند و مخالفانشان را پرو بال دادند.
در ازدواج هاي متعدد پيامبر نيز دخيل نبودن مصلحت هاي سياسي آشکار است. ما به يک مثال بسنده مي کنيم!
حضرت محمد با دختر بيوه عمر (بزعم شيعه بزرگترين دشمن علي و اسلام!!!) وقتي عروسي کردند که حکومت اسلامي ريشه دوانده بود و حضرت نيازي به عمر نداشتند بنظر شما اگر با دختر عمر عروسي نمي کردند حضرت عمر رسول الله را رها ميکرد؟ عمر دختر بيوه خود را به ابوبکر و عثمان عرضه کرد هر دو سکوت کردند. او به پيامبر از رفتار دو دوست خود شکايت کرد پيامبر فرمود: حفصه شوهري بهتر از عثمان خواهد يافت و خودشان حفصه را خواستگاري کردند! و بعد از عروسي، ابوبکر به عمر گفت: رسول الله پيش من از دختر تو يادي کرد فهميدم قصد خواستگاري دارند به همين دليل و قتي به من گفتي سکوت کردم. ببينيد ابوبکر دوست پيامبر بود از زمان جاهليت با هم دوست بودند. و وقتي هم که رسول الله، پيامبر و حاکم شبه جزيره عرب شدند باز رازهاي خصوصي خود را با اين دوست قديمي و يار غار خويش درميان ميگذاشتند.
ببينيد وقتي حاکم سرزميني به بزرگي ايران بودند باز بين همه زنان، دختر بيوه يار خود (عمر) را مي پسندند.
با اين دلايل آشکار باز علماي شيعه شيطان سرايي مي کنند و افسانه مي بافند نه شرمي دارند نه حيايي! نتيجه منطقي از عمل رسول الله را وارونه مينمايند اگر به کسي بر نخورد مي گويم يک علت تاخت وتاز.
علماي شيعه در ميدان خيالبافي اين است که مخاطبان آنها مردمي جاهل هستند که از دين و تاريخ و منطق و چيزي نمي فهمند! درست مثل من که وقتي براي بچه 4 ساله ام داستان مي گويم هر طور که ميخواهم در ميدان خيال جولان ميدهم!
آنوقت فهميدم که بچه ام بزرگ شده که گفت: بابا مگر اسب هم بال دارد؟ شنوندگان شيعه کي به سن عقل ميرسند؟ آيا رسول الله اصلاً مصلحت گرا بودند؟ نه به هزار و يک دليل و ما بعضي را مي نويسيم.
1- اگر رسول الله کوچک ترين اهميتي براي رسومات جامعه يا حرف يا عکس العمل مردم قائل مي بودند هرگز با حضرت زينب زن مطلقه پسر خوانده خود عروسي نمي کردند! زيرا زن پسر خوانده در نزد عربان جاهليت مثل مادر و خواهر حرمت داشت! اما رسول الله بي توجه به عادات مردم با زينب عروسي کردند!
2- اگر منافقان براي رسول الله مهم بودند مسجد آنها را در کنار مسجد قبا (مسجد ضرار آنها را) خراب نمي کردند و با آنها مدارا مينمودند همانطور که به زعم شيعه با عمر و ابوبکر مدارا کردند! آيا جرم مسجد ضرار سازان بزرگ تر بود يا جرم خورنده گان حق علي؟!
3- اگر مردم در نزد رسول خدا وزني ميداشتند آنوقت از خدايان آنها بد نمي گفتند آنوقت لات و منات و عزي را بت هاي بي ارزش خطاب نمي کردند! اين حرفها آنقدر در نزد مشرکين گناه بزرگ بود که بالآخره قصد جان آن حضرت را کردند براي درک بهتر موضوع تصور کنيد که کدام حرف از دو حرف زير شيعه ها را به بيشتر خشم مياورد.
– اينکه بگويم حضرت حسين و حسن و علي قدرت دخالت در امور را ندارند و حرفهاي ما را نمي شنوند و بايد قبر طلايي آنها ويران و با خاک يکسان شود و کسانيکه از آنها حاجت مي خواهند مشرکند و بايد کشته شوند! مهم تر است.
يا اينکه بگويم فلان جانشين است يا بهمان جانشين است؟
4- اگر رسول الله مصلحت گرا مي بودند بايد بت هاي داخل کعبه که هنوز معبود خيلي از قبايل عرب بودند را بلا فاصله بعد از فتح مکه خرد نميکردند!
5- اگر مصلحت گرا بودند قبله را عوض نمي کردند کاري که به تعبير قرآن بر مردم خيلي گران آمد!
در عوض کردن قبله يک نکته جالب در رابطه با بحث ما هست! حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) ناگهان در سر نماز تقريباً 120 درجه چرخيدند و از بيت مقدس روي خود را به سوي کعبه برگرداندند! مردم حيرت کردند. و فقط 10 نفر از افرادي که پشت ايشان نماز مي خواندند پيروي نموده و بقيه به روال عادي نماز خواندند بعد از نماز رسول الله آن ده نفر را مژده به بهشت دادند و به اين ترتيب بقيه اصحاب را نوعي گوشمالي دادند که چرا فوراً و بي چون و چرا از من پيروي نکرديد و منتظر توضيح شديد! حالا اهل تشيع چنين پيامبري را مصلحت گرا مينامد و به سازش کاري متهم مي کند!!
چرا انتقال به بدترين روش؟ در افسانهاي که شيعه ساخته پيامبر اکرم به صورت غيرمسقيم متهم مي شوند که بدترين راه را براي انتقال قدرت انتخاب کرده اند زيرا آنها مي گويند که ايشان تمام عمر چيزي نفرمودند و منتظر دو ماه آخر عمر خود شدند يعني وقتيکه فرصت کم بود مسئله را به صورت يک جمله دو پهلو عنوان کردند.
دوماً: همواره دشمنان علي را به خود نزديک ميکردند و آنها را وزير و سرپرست و فرمانده لشکرها قرار ميدادند، حتي هنگاميکه خودشان به جنگ تشريف نمي بردند عوض آنکه فرماندهي را به علي دهند به افراد مختلفي دادند که اکثراً دشمنان علي بودند حتي عمرو بن عاص و خالد بن وليد را نيز فرمانده سپاه کردند!
شيعه اينطور وانمود مي کند که اگر حضرت محمد از اول علي را جانشين ميکردند کل دنيا مي شوريد و طغيان ها ميکردند و اين حرف کاملاً نادرست است و فقط به اين دليل عنوان مي شود که شيعه نمي تواند رفتار حضرت محمد را با بهانه بهتري توجيه کند و جرأت انتقاد علني از رسول الله را ندارد اين آنها را از اسلام خارج مي کند و توان تخريب از درون را از آنان مي گيرد. خلاصه اگر داستان ريسمان انداختن به گردن علي و شکسته شدن پهلوي فاطمه حقيقت داشته باشد يک عامل همانا همين بال و پرگرفتن و ميدان يافتن حضرت ابوبکر و عمر در زمان رسول الله است سوال اينجاست که کي به ابوبکر و عمر فرصت وميدان داد و آنها را در پست هاي حساس تا آخرين لحظه ابقا کرد؟! چرا آنها در موقعيتي قرار داده شدند که پس از وفات پيامبر، جانشين رسمي ايشان را آنقدر بي قدرت يافتند که در گردنش طناب انداخته و اين سو و آن سو کشيدند و زنش را زخمي کردند و آب از آب تکان نخورد؟! شيعه جواب دهد که مسبب اصلي کي بود؟ ما مي گوييم داستان غدير افسانه است! شما بگوييد اگر نيست اگر افسانه نيست! پس جواب سوال ما چيست؟
چرا ندانم کاري
در افسانه شيعه اگر به دقت بنگريم رسول الله به ندانم کاري متهم شده اند رسول الله که جاي خود دارد اين حشرات حتي الله را به ندانم کاري متهم ميکنند البته به زبان نمي گويند ولي حرف آنها اين معني را دارد! اول بگويم که لازم نيست آدم چيزي را صراحتاً بگويد. از خود حرف مي توان فهميد که حاصل سخن چيست مثلاًَ اگر سني افسانه بسازد که گنجي زير زمين پنهان بود احدي از جن وانس از آن خبر نداشت غير از حضرت علي. احدي از رمز گشودن صندوق خبر نداشت مگر حضرت علي. بعد ادعا کند وافسانه بسازد که پول اين صندوق کم شده کسي به آن دستبرد زده حالا هر چقدر هم که قربان صدقه حضرت علي برود با آن حرفهاي که اول گفته ايشان را متهم مي کند (منظور ما نيست که شيعه به زبان مي گويد) اما با اين داستان سرايي هاي رکيک حرفش هيچ توجيه ديگري ندارد جز اتهام زدن به رسول الله. و در اينجا الله را هم بندانم کار معرفي مي کند: اول: مي گويند: تمام عمر چيزي از جانشيني علي نگفته بخاطر ترس از مردم.
دوم: مي گويند: حضرت محمد آخر عمر گفته ولي ميدانسته که بي فايده است! سوم: مي گويند: الله در قرآن هم ذکر نکرده چون ميدانسته قرآن را تغيير ميدهند.
چهارم: مي گويند: علي را گفته ساکت بنشين چونکه اعتراض و جنگ ضرر دارد و فايده ندارد حتي خليفه هم شدي فدک را پس نگير. و عملاً به همان حال بگذار که ابوبکر گفته بود فقط به پيروانت بگو که بعد از گذشت دويست سال بگويند اي فدک واي فدک!
پنجم: مي گويند: حالا به شيعه دستور داده که بعد از دويست سال داد بزند!!.
الله، محمد، علي، مومنان، همه سکوت کردند و وظيفه داد زدن و داد خواهي و اعتراض را گذاشتند به عهده کساني که عيد نوروز مجوسي ها را 14 روز جشن مي گيرند و عيد قربان مسمانان را يک روز (در آن يک روز قرباني هم نمي کنند) اين آدم هاي دلسوز به دين اسلامي يا مجوسي{شما بگوييد کدام} را مامور کرده که حق علي را بگيرند.
ششم= الله، محمد، علي مانع عمر و ابوبکر نشدند گذاشتند آنها حق را بخورند و با خيال راحت تا دم مرگ حکومت کنند آنوقت به مهدي دستور داده که بعد از هزاران سال بيايد برود سر قبر عمر و ابوبکر و آن دو را از قبر بيرون بکشد و شلاق بزند.
ميدانيد چرا افسانه سرايان شيعه به جاي شمشير از شلاق استفاده مي کنند؟
چونکه مرده را دوباره کشتن لطفي ندارد!! شلاق زدن بهتر است!
به گمانم اگر مسابقه خيالبافي برگزار شود اين داستان شيعه ها مقام اول را کسب کند و بنظرم اگر مسابقه اي براي انتخاب احمق ترين و کودن ترين افراد برپا شود باور کنندگان اين افسانه ها شانس خوبي براي اخذ جوايز دارند!
توجه کنيد که همين خارج کردن مرده ها از قبر و شلاق زدن آنها (بخاطر آنکه دل علماي شيعه خنک شود) بهترين دليل است که اهل تشيع ايمان واضحي به آخرت ندارند والا بايد ميدانستند که در مقايسه با عذاب قبر، شلاق خوردن مثل شوکلات خوردن است!
چه نيازي به مصلحت گرايي بود! در حديث صحيح از رسول الله نقل شده.(الله از سه شخص بدش ميايد يکي از آنها پادشاه دروغگو است!) چرا چون پادشاه نيازي به دروغ گويي ندارد! پادشاه هر چقدر که قدرتمند تر باشد همانقدر بايد از سازش و مصلحت گرايي فاصله بگيرد.
قدرت حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) دائما در حال افزايش بود. ايشان جهان را در پيچ جديدي قرار دادند شايد ظهور محمد (صلى الله عليه وسلم) بزرگترين واقعه تاريخ باشد روز به روز بر قدرت و مقامشان افزوده مي شد! ايشان پادشاهي توانمند بودند! و از هر چيز بالاتر ايشان پيامبري عظيم شان بودند مردم مدينه و مهاجرين مکه براي يک حرف ايشان جان ميدادند حتي از مو و لباس و آب دهان ايشان تبرک ميخواستند گاهي آنقدر زياده روي ميکردند که پيامبر منع شان ميکرد. حاضر بودند بخاطر يک حرف او، پدر يا پسر، يا برادر خود را بکشند وعملا نيز کشتند. حاضر بودند به خاطر حرف او از دين و خانه و ديار دست بکشند و عملا هم دست کشيدند! در آخرين سالهاي حکومت خود، حضرت محمد تمام پادشاهان جهان را به اسلام فرا خواندند و عملاً نيز جنگ با ابرقدرت روم را شروع کردند!
چنين شخصي چه نيازي داشت که مصحلت گرايي کند (آنهم با دو نفر از امتي خود)؟!.
اگر فرضاً حضرت و عمر و ابوبکر پادشاهاني بودند که حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) براي پيش برد کار خود با آنها متحد شده بود باز ميشد گفت که با آنها سازش کرده که در ازاي پيشبرد اسلام حضرت علي را ميدان ندهد! و قرباني کند. اما آن دو نفر در تاريخ به حيث دو فرد عادي بودند اگر سلسله مراتب قبيلوي را نگاه کنيم مي بينيم انصار در مدينه و ابوسفيان و ديگر بزرگان در مکه از آن دو و دوستانشان قوي تر بودند! خود حضرت علي نيز از لحاظ قبيلوي بالاتر از عمر و ابوبکر بود من نمي فهممم اين مردم چه مي گويند آخر عمر و ابوبکر که ارتش منظمي نداشتند پشت آنها بايد به همين قبايل گرم مي بود و آنها از لحاظ قبيلوي در موقعيت ممتازي نبودند! پس آنچه که ابوبکر را بر خلافت نشاند نه زور قيبله اي بود نه ارتش منظم. صحابه اورا فقط به اين خاطر خليفه کردند که نزديکترين يار رسول الله بود و بيش از همه مورد توجه ايشان.
اگر غير از اين بود حد اقل انصار قدرتمند مدينه هرگز قبول نمي کردند! که خسر الدنيا والآخره شوند!
پس حرف شيعه دروغ و داستان غدير افسانه است! سر مهم است يا کلاه؟
براي آنکه درجه پوچي ادعاي اهل تشيع در باره غدير خم را دريابيد به اين مثال توجه کنيد: حضرت ابراهيم (عليه السلام) با قوم خود به دشمني برخاستند بعد اين عداوت به اوج رسيد و يک روز حضرت ابراهيم(عليه السلام) از غفلت قوم استفاده کردند و بت هاي آنها را در هم کوبيدند و شکستند حالا اگر کسي ادعا کند که حضرت ابراهيم (عليه السلام) به خاطر بر انگيخته نشدن خشم مردم به لباس بتان دست نزدند بنظر شما جوک نمي گويد؟.
اگر ادعا کند ابراهيم لباس بتان را در کنار خود گرفتند {بخاطر مصلحت و مردم داري} بنظر شما گوينده اين ادعا تب ندارد و هذيان نمي گويد؟
اگر ادعا کند که مردم در شکستن بت با ابراهيم همکاري کردند! بلکه جان خود را فدا کردند تا بت ها بشکند اما نوبت به لباس که رسيد ابراهيم از ترس آنها سکوت کرد! بنظر شما گوينده چنين حرفي ديوانه نيست؟
بابا! اهل تشيع همين را مي گويد که حضرت محمد بت ها شکستاند از کسي نترسيد حرف به انتخاب جانشين که رسيد! سکوت کرد و ترسيد.
خودش سکوت کرد علي سکوت کرد بلکه الله هم در قرآن سکوت کرد!
رفتار حضرت علي در افسانه غديرخم رفتار حضرت علي که به اعتراف دوست و دشمن مرد شجاعي بوده اند نيز سوال برانگيز است. اولاً= وقتي رسول الله در دو ماه آخر عمر مصلحت گرايي را به سويي نهادند و علي را رسماً جانشين خود کردند. قصد شان حتماً اين نبود که علي سکوت کند و حق خود را نگيرد قصد شان حتماً اين نبود که اين اعلان روي کاغذ و براي برافروختن آتش اختلاف بين امت باشد. پس وقتي حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) مصلحت گرايي را کنار گذاشت بايد که حضرت علي هم کنار ميگذاشت! و شمشير در دست، دمار از روزگار کود تا گران در مياورد پس وقتي رسول الله رسماً مابقي عمر خويش را به پيش برد اين هدف وقف کردند بر جانشين او لازم بود که سياست جديد رسول الله را مشعل راه خود کند يعني خود نيز براي کسب حق و اجراي دستور رسول الله بکوشد نه اينکه سياست قديم رسول الله را مرام خود قرار دهد!
فرض کنيد که اگر حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) زنده مي بودند و عمر و ابوبکر با ايشان مخالفت ميکردند. بنظر شما آيا حضرت چه مي کرد؟ سکوت مي کرد يا سازش ميکرد؟ يا بي توجه به اينکه قدرت دارد يا ندارد با آنها مخالفت مي فرمود؟ براي دانستن جواب اين سوال خوب است سابقه رسول الله را در مکه ببينيم! حاضر نشدند کوچک ترين سازشي با کفار مکه کنند حتي به عموي خود که پشتيبان ايشان بود گفتند که اگر ماه را در يک دستم بگذاريد و خورشيد را در دست ديگر از دعوت دست بر نمي دارم! پس بر علي لازم بود که چون رسول الله از مخالفت عمر و ابوبکر نترسد و سکوت نکند شيعه مي گويد: حضرت علي فرمود که خلافت از آب دهان بز برايم بي ارزش تراست! آخر اين هم جواب شد؟ حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) در شرايط خيلي بدتري کار خود را شروع کردند و موفق شدند اما حضرت علي وارث يک حکومت آماده بود.
لقمه جويده را رسول الله در دهانش گذاشت، با اين و جود مخالفان از دهانش ربودند چرا؟!! تدبير علي، مصمم بودن و اراده علي، اسد الله بودن علي، غيرت علي وقتي عمر به زنش جلوي چشمش حمله کرد، کجا بود؟ اي علماي شيعه، دروغ گفتن هم بايد تابع قوانين!! باشد! شما مثل اينکه ياد تان رفته که علي کي بود که اينطور او را در افسانه خود ذليل کرديد؟! شيعه ميگويد: علي براي حفظ اسلام سکوت کرد (همانطور که الله در قرآن سکوت کرد!) خوب چرا حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) سکوت نکرد؟! چرا شما ساکت نميشويد؟
علي وقتيکه داد زدن و اعتراض شايد فايده داشت سکوت کرد، امروز که بيهوده است چرا عيد غدير خم درست کرده ايد؟ و هي داد ميزنيد؟
2- نکته ديگري که ثابت مي کند افسانه يوم غدير خم دروغ است رفتار علي با غاصبان است! بسيار خوب قبول مي کنيم که قدرت نداشت حق خود را بگيرد خوب ديگر چرا دختر به عمر داد؟
چرا در مجالس عمر رفت و آمد و او را نصيحت ميکرد که اينطور کن آنطور نکن؟
آيا اينجا هم به گردن علي طناب ميانداختند که يالله بيا در مجلس عمر او را نصيحت کن شما مي گوييد که روزي که علي را به زور به مسجد بردند تا با ابوبکر بيعت کند ايشان مشت خود را باز نکرد آيا در مجلس عمر دهان ايشان را به زور باز ميکردند از شما بي حياها بعيد نيست که بگوييد بله، خب چطور ايشان را به بيان کردن و نطق واميداشتند!؟
عمر در آستانه شهادت خود شش نفر را تعيين کرد که از بين خود خليفه بعدي را انتخاب کنند يکي از آنها حضرت علي بود که با رغبت در آن شورا شرکت کرد شيعه مي گويد: آن يک خيمه شب بازي و از اول معلوم بود که عثمان انتخاب مي شود. اي کاش! اين شيعه در زمان حضرت علي هم مي بود تا امام خود را پند ميداد که در اين مجلس شرکت نکن!….
خلاصه حرف اينکه يا داستان غدير خم دروغ است! يا در تاريخ، دو علي صحابه پيامبر بوده اند يک علي که قهربان داستان غدير است و يک علي که در مجلس عمر رفت و آمد ميکرد و دختر به عمر داد! و خير خواه او بود. اين علي دوم را هم شيعه قبول دارد هم سني و آن علي اول را فقط شيعه مي شناسد.
و هم سني و هم شيعه ميگويند که رسول الله فقط يک صحابي بنام علي داشته! پس آن علي که شيعه و سني هر دو قبول دارند حقيقي است و علي شيعه ها خيالي است.
سوء پيشينه در دانش جرم شناسي به سابقه متهم مي نگرند اگر مظنون سوء پيشينه داشته باشد بيشتر به او شک مي کنند.
حالا در افسانه غدير و در افسانه پهلوي شکسته فاطمه حضرت ابوبکر و عمر متهم شده اند شيعه آنها را متهم کرده است!
اگر ما قاضي عادلي باشيم اگر ما پليس با هوشي باشيم بايد براي کشف حقيقت سابقه حضرت ابوبکر و عمر را نيز بررسي کنيم.
حضرت ابوبکر و عمر و باقي متهمان در زمان وقوع حادثه غدير سابقه پاک و شريفي دارند. وقتي به پيامبر ايمان آوردند که اسلام آوردن بازي کردن با جان بود. اما آنها تمام خطرات را به جان خريدند و تمام فشار مشرکين مکه بر آنها تنها تاثيرش اين بود که آندو را در راه حمايت از رسول الله مصم تر کرد. بعد هجرت کردند. مال و خانه و زمين و فاميل و موقعيت اجتماعي وشغل خود را رها کردند! و به مدينه رفتند و بعد از آن از حماسه آفرينان حماسه هاي بزرگ بدر و اُحد و خندق، فتح مکه وجنگ خيبر و غيره شدند.
خلاصه تا روز غدير خم سابقه آنها در خشان است! بلکه تا لحظه وفات پيامبر سابقه آنها درخشان است اينجا ناگهان شيعه داد ميزند که آي دزد! آي دزد! دزد کسيت؟ شيعه مي گويد ابوبکر و عمر! اينها از اول هم به خاطر کسب کرسي خلافت، مسلمان شده بودند!
ما وکيلان مدافع ابوبکر و عمر مي گوييم: اين خيلي بي انصافي است اين يک تهمت شرمناک است! روزي که ابوبکر و عمر مسلمان شدند مسلمانان رياست را حتي در خواب هم نمي ديدند! در روز مسلمان شدن عمر، حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) در خانه زيد بن ارقم جلسه پنهاني داشت! علني نميتوانست جلسه تشکيل دهد. رياست و کرسي رياست کجا بود؟ 13 سال وضع به همين منوال بود! اگر کسي کوچکترين هوس حکمراني در سر داشته باشد بايد راه ابوبکر وعمر و عثمان را (در مقياس هاي مادي) انتخاب نکند!
کسيکه جنس او شيشه خرده دارد اگر هوس رياست به سرش بزند همان راه را انتخاب مي کند که در دنيا رواج دارد يعني اول ميرود در خم شدن و تملق کردن دکترا ميگيرد بعد عملاً به حاکمي تملق مي کند و کم کم جلو ميرود.
پس صحابه سابقه پاکي دارند و اصلاً سوء پيشينه ندارند همين دليل است که بگوييم داستان يوم غديرخم دروغ است! و غير از اين ما دهها دليل ديگر هم داريم! که بعضي راگفته و برخي ديگر را خواهيم گفت:
ساحر مکه کي بود؟! علماي اهل تشيع که اين پيشينه پاک را مي بينند چونکه استادان در داستان سرايي هستند مي گويند: عمر و ابوبکر و عثمان و ديگران به اين خاطر زود به حضرت محمد ايمان آوردند که ساحري به آنها گفته بود کار اين مرد بالا ميگيرد و پادشاه مي شود.
آفرين به اين جواب! ببينيد چگونه خود را از تنگنا نجات ميدهند. اين مصبيت بزرگ علماي شيعه است همين باعث مي شود که راه حق را پيدا نکنند چون هر وقت در بحث در تنگنا قرار گرفتند. داستاني شبيه به اين مي سازند! آيا داستانسرايي و خيالبافي کار سختي است؟ تنها اميد ما به عوام شيعه است! شايد که حق جويان آنها هدايت شوند!
در هيچ تاريخ معتبري ذکري از جادوگر چيره دست و غيب گوي مکه نيست.
در تاريخ بشريت ساحران و جادوگران هميشه دشمن حق بوده اند اسلام تمام ساحران را بدون استثناء کافر ميداند. جادوگران هرگز به دين کمک نمي کنند در زمان فرعون، عليه موسي صف بستند در زمان حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم)، لبيد جادوگر به تحريک يهوديان پيامبر را سحر کرد جادوگران اگر که به فرض محال علم غيب مي داشتند ومي دانستند اسلام حتماً پيروز مي شود باز براساس فطرت شيطاني خود هرگز کسي را تشويق نمي کردند که برو به حضرت محمد کمک کن!
خيالپردازان و فرضيه سازان شيعه حتما ميگويند جادوگر با فرستادن عمر و ابوبکر قصد داشت اسلام را از درون ضربه بزند اما شيعه هم مجبور است قبول کند که جادوگران غيب نمي دانند شيعه غيب داني را از صفات امامان خود مي داند و گمان نمي کنم که بخواهند جادوگران را به مقام امامان برسانند يا امامان را به سطح جادوگران تنزل مقام دهند.
وقتي جادوگر غيب نمي داند (و حداقل خودش ميداند که نمي داند) پس بر اساس فطرت ناپاک خود محال است کسي را تشويق کند که برو به پيامبر کمک کن تا دينش غالب شود و بساط جادوگري وبت پرستي برچيده شود (وعملا هم همين طور شد)، اين حرف بي اساس را شيعه براي پايمال کردن سابقه نيک عمر و ابوبکر ساخته و نه قبل از واقعه غدير اين داستان دروغين، نظيري در تاريخ ندارد و نه بعد از و قايع غدير تا امروز در جايي ديگر تکرار شده و گوشي چنين حرف عجيبي را باز دوباره نشنيده است!.
در زمانه فرعون تمدن مادي در اوج، و علم جادوگري پيشرفت حيرت آوري داشت ولي يک جادوگر هم به فرعون نگفت که آينده موسي درخشان است. جادوگران را چه به اين غلطها؟ جادوگر هرگز غيب نمي داند لذا مامي بينيم که جادوگران همگي به کمک فرعون شتافتند.
اين فقط شيعه است که جادوگر خيالي مکه را غيب دان دانسته. والا هيچکس که نداند جادوگران خود شان ميدانند که حقه بازند و غيب نادان. پس محال است که ابوبکر و عمر را به اين ماموريت 23 ساله خطرناک بفرستند. ماموريتي که تيشه به ريشه علم جادوگري و شيطان صفتي ميزد و عملاً هم زد! شيعه يک نمونه ديگر در تاريخ نشان دهد که کساني به حرف جادوگري به کمک يک آدم نيک سرشت رفته اند تا ما حرف خود را پس بگيريم!
اين خيالپردازي منحصر بفرد براي اين گفته شده که شيعه براي پايمال کردن سابقه نيک اصحاب پيامبر (و براي توضيح و توجيه ايمان آوردن عمر و ابوبکر از همان روزهاي اول) هيچ چيزي بهتر از اين به عقلش نرسيده!!
مبادا منظور شيعه حضرت محمد – صلى الله عليه وسلم – باشد!؟
اين جادوگري که شيعه ساخته حتماً غيبگويي هاي ديگري هم داشته که درست در آمده. حتماً آدم مشهوري بوده که اينطور به خاطر يک حرف او ابوبکر و عمر به آب و آتش زدند. و از فاميل، وطن و جان دست کشيدند!
آخر او کيست؟ غيب گويي هاي ديگر او در چه باره بود؟ شيعه جواب ندارد.
اما تاريخ به ما مي گويد در زمان ظهور حضرت محمد، کافران مکه فقط يک ساحر بزرگ را مي شناختند اما به حرفهاي او يقين نداشتند و حاضر نبودند بر سر حرفهايش يک پول هم سرمايه گذاري کنند چه برسد که جان فدا نمايند. کافران مکه، هر کسي که به اين شخص {از نظر آنها ساحر} ايمان مياورد را فردي احمق و ديوانه خطاب ميکردند آري کافران مکه حضرت محمد را جادوگر و ساحر مي پنداشتند که پيشگويي هايش درست در ميامد، پيشگويي کرده بوده که روميان شکست خورده، دوباره فارسي ها را شکست خواهند داد که درست در آمد منظور شيعه از جادوگري مکه کيست؟ نکند منظور آن خبيث ها حضرت محمد است؟!
آخر تاريخ نام غيبگويي ديگري را در عهد ظهور رسول الله ثبت نکرده است.
حضرت ابوبکر و عمر و عثمان و ساير صحابه به حرفهاي حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) از جمله به غيب گويي هاي ايشان ايمان آوردند آيا ايمان به محمد (صلى الله عليه وسلم) جرم است؟ ؟؟؟؟ آري حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) به اصحاب خود در مکه در وقتي که مستضعف بودند وعده دادند که شما بزودي بادشاهان کره زمين مي شويد و کفار وقتي از کنار مجالس شان مسلماني (مثلا حضرت عمر) رد مي شد به تمسخر به همديگر مي گفتند امپراطور روم آمد شهنشاه فارس تشريف فرما شد و بعد شليک قهقهه و خنده حاضران به هوا بر مي خاست.
خلاصه کلام، اينکه حضرت ابوبکر و عمر و عثمان و اصحاب ديگر پرونده پاکي دارند سابقه آنها پاک است! آنها وطن- فاميل- فرزند- پدر مال وجان را نه به خاطر گفته هاي جادوگري بلکه به خاطر فرموده هاي پيامبر قربان کردند و هر خطري را به جان خريدند.
حتي حاضر شدند پدر يا برادر يا فرزند خود را به خاطر اسلام بکشند.
اين پيشنيه نيک اصحاب محمد (صلى الله عليه وسلم) پليس مسئول پرونده غدير خم را چه بخواهد چه نخواهد مجبور مي کند که بپذيرد اگر حق علي بفرض خورده يا پهلوي فاطمه شکسته شده باشد مظنون هر کسي مي تواند باشد غير از صحابه!!
افسر مسئول پرونده مجبور است حرف سني ها که مي گويند اين حرفها دروغ است وجرمي اصلاً اتفاق نيافتاده را باور کند!
بله بايد بپذيريم که افسانه غدير خم دروغ است و افسانه جادوگر مکه سه دروغ.
تحت نظر گرفتن مظنون در ادارات پليس :: براي کارآگاهان وقتي به کسي مظنون شوند و مدارک قاطعي در دست نباشد راحت ترين راه اين است که مدتي مظنون را تحت نظر مي گيرند. مثلاً به بانکي حمله و پول کلاني دزديده شده تلفن کننده ناشناسي که بر مذهب اهل تشيع است به پليس خبر ميدهد که ابوبکر و عمر نامي پولها را دزديده اند. پليس که بي مدرک نمي تواند آن دو را دستگير کند اول سابقه آنها را مي بيند. تعجب مي کند که سابقه دار نيستند مي بييند که خودشان اهل بذل و بخششند پليس به ناشناس وقتيکه دوباره تلفن مي کند مي گويد: اين دو نفر سابقه شريفي دارند ناشناس مي گويد ظاهر سازي کرده اند. پليس مجبور است که تحقيق کند. و بهترين راه اين است که ابوبکر و عمر و همدستان آنها را مدتي تحت نظر بگيرد شايد شواهدي و مدارکي بدست آرد مثلاً اگر پليس ديد آنها يکباره پولدار شده و به سفرهاي خارج رفته اند يا خانه و زمين و ماشين خريده اند آنها را دستگير ميکند که از کجا آورده ايد!
بياييد به اين روش پليس عمل کنيم: علماي شيعه به امت حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) تلفن کرده اند که ابوبکر و عمر حق علي را خوردند و شکم فاطمه را پاره کردند و بچه اش را کشتند.
ما زندگي حضرت ابوبکر و عمر را پس از اين حادثه تحت نظر ميگيريم تا بيبينم بعد از اين حادثه چه رفتاري داشتند.
خوشبختانه ما به زندگي ابوبکر از بعد حادثه غدير تا مرگ و تمام زندگي عمر و عثمان بعد از اين حادثه تا مرگ دسترسي داريم با بررسي آن مي توانيم در يابيم که علماي شيعه تا چه اندازه حق به جانب هستند.
شيعه مي گويد: اصحاب پيامبر 23 سال نقش بازي کردند تا حضرت محمد وفات کند و جاي او را بگيرند و جانشن بر حق او را برکنار کنند حالا که اين دو نفر به اين هدف لذيذ! که (23 سال منتظر آن بودند) رسيدند لازم است چند کار کنند!
1- دين حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) را از بين ببرند.
2- به عيش و عشرت و خورد و نوش مشغول گردند. 3- فرزندان خود را پادشاه و جانشين خود کنند.
4- حضرت علي سر به نيست و دود مانش را برباد دهند.
اما ما بيبينيم که آنها نه فقط هيچکدام از اين کارها را نکردند بلکه عکس آنرا انجام دادند يعني: 1- اسلام را به آن سرعتي گسترش دادند که بعداً {يک دوم نمي گويم يک دهم نمي گويم} يکصدم کار و خدمت آنها به اسلام را کسي نتوانست در تمام طول تاريخ اسلام انجام دهد.
2- نه فقط به عيش و عشرت نپرداختند بلکه از زندگي عادي که حق آنها بود نيز خود را محروم کردند. آنچنان پارسائي را (با وجود بر خوردار بودن از قدرت و نعمت) پيشه خود کردند که شيعه با همه دروغ گويي با همه دشمني باز در اين مورد به عمر و ابوبکر ايرادي نمي گيرد. پارسايي و زهد آنها تقريباً باور نکردني است بي اعتايي آنها به دنيا بهترين دليل بر بيگناهي آنهاست.
3- هيچکدام از خلفاء فاميل يا پسر خود را خليفه نکردند انصار حضرت ابوبکر را انتخاب نمودند که از قبيله و قوم و کشور دوري بود ابوبکر، عمر را خليفه کرد که هيچگونه رشته فاميلي با او نداشت حضرت عمر 6 نفر را نامزد خلافت کرد که دربين آنها علي و پسر عمه علي -زبير- هم بود و ديگران نيز کوچکترين رشته خويشاوندي با عمر نداشتند.
کسي گفت: پسرت را خليفه کن. عمر فرمود: خدا مرگت دهد! سوگند به خداوند قصد تو از اين سخن خوشنودي خداوند نيست! او زنش را نميتواند اداره کند…
4- همانان که بگفته شيعه در همان روز اول وفات پيامبر در گردن جانشين او ريسمان انداختند و پهلوي دختر او شکستند بعد از آنکه پايه هاي حکومتشان مستحکم شد کار خود را با علي و فرزندانش تکميل نکردند.
آنها وقتي که امپراطوري فارس را از بين برده و نيمي از امپراطوري روم را نيز تحت تصرف داشتند نه فقط علي را نکشتند بلکه او را در صدر مجالس خود نشانده و از مشورت هاي گهر بارش استفاده ميکردند حقوق او و فرزندانش را از بيت المال بيش از ديگران قرار دادند. حتي علي را جزء 6 نفري کردند که قرار بود خليفه بعدي را انتخاب کنند. و نزديک بود علي خليفه سوم شود. خلاصه اينکه باتحت نظر گرفتن عمر و ابوبکر عوض آنکه مدارکي دال بر مجرم بودن آنها بيابيم شواهد را دال بر بي گناهي آنها ميبينم پس افسر تحقيق مجبور است قبول کند که حادثه غديرخم افسانه اي است که دشمنان اسلام ساخته اند و همانطور که سابقه ابوبکر وعمر و عثمان پاک است و مابقي زندگي آنها نيز پاک تر است!
انگيزه جرم بازجو ها به انگيزه در حوادث اهميت زيادي ميدهند (انگيزه قتل چي بود؟) اين اولين سوالي است که دايما پس از يک حادثه قتل به ذهن کار آگاهان خطور مي کند آنها همواره سعي مي کنند که از روي انگيزه، قاتل را بيايند.
مثلاً پيره زني ثروتمند کشته مي شود و وارث نزديکي ندارد پليس فوراً شک مي کند که شايد طمع وارثان عجول، انگيزه قتل باشد زيرا آنها از اين قتل سود مي برند پس آنها را تحت نظر ميگيرد! بياييد ببينيم که انگيزه و هدف متهمان در حادثه غدير و يوم بيعت {روزي که به گردن علي ريسمان بستند و پهلوي فاطمه را شکستند} چه بود و چرا چنين کردند. شيعه مي گويد: ميخواستند علي را وادار به بيعت با ابوبکر نمايند. حالا سوال اينجاست که بيعت گرفتن به اين روش سودمند بود يا ضرر داشت؟ اينرا هر کس ميداند که حکومت هاي نامشروع براي مشروعيت دادن به حکومت خويش انتخابات نمايشي براه مياندازند. در بعضي جاها وقاحت به انداره اي است که کانديدها را دولت اول انتخاب مي کند بعد مردم راي ميدهند. جايي ديگر انتخابات، فقط يک کانديد دارد اما حتي چنين نظام هاي خود کامه اي نيز هرگز مردم را به زور و مستقيم و کشان کشان و طناب در گردن به صندوق هاي راي نمي برند. چون اين بر عکس هدف آنهاست. اين کشيدن کشيدن بطور کلي مشروعيت آنها را از بين مي برد و همان دو نخ آبروي باقيمانده را هم برباد ميدهد. بله، آنها از حربه هاي غير مستقيم استفاده مي کنند مثلاً با مهر زدن به شناسنامه، راي نداده ها را از عواقب بي مهر بودن شناسنامه بطور غير مستقيم مي ترسانند و مردم بادل ناخواسته در انتخابات شرکت مي کنند. اما هيچکس روش طناب در گردن انداختن وکشيدن را بکار نمي برد!
اينکار به محبوبيت ابوبکر لطمهاي بي پايان ميزد! و محال ممکن بود که آنها با آن هوش وافر چنين روشي را بکار گيرند که نه قبل از آنها کسي بکار گرفته نه بعد از آنها در تاريخ مانندش اتقاق افتاده.
پس چون سوژه داستان دروغ است و انگيزه وجودندارد {بلکه عکس است} بنابراين خود داستان دروغ و نشانه کودني داستان سرايان است!
چرا داستان هاي شيعه تا اين انداره از واقعيت بدور است!
اگر به کسي برنخورد جواب اين است که شنوندگان و باور کنندگان اين داستانها آدمهايي جاهل و نادان هستند و همين به جرات افسانه سرايان ميافزايد براي روشن شدن بيشتر موضوع به واقعه زير توجه کنيد. در سال 2000 ميلادي، دوستي بنام عبدالحق پيشم آمد و گفت: چه نشسته اي که خبر عجيبي دارم. چند ايراني پيرو پاتال از آمريکا آمده اند و در منطقه بالا نشين پيشاور خانه اي عاليشان گرفته اند و آنرا به مرکز دعوت مذهب بهايي تبديل کرده اند و در خانه آنها دو پليس به نگهباني ايستاده اند. و داخل خانه دختران ميني ژوپ پوش با چاي وشيريني از مهمانها يذيرايي مي کنند و دست هم ميدهند. عبدالحق گفت: به حکم اينکه اينان سوغات ايران تواند آيا از اين دين!! معلوماتي داري؟ گفتم: بله. گفت: بگو که فردا با آنها قرار ملاقات دارم. چند تضاد از مذ هب بهايي را برايش گفتم فردايش کتابي آورد که حاوي مکتوبات بهاء الله به اقوام و افراد مختلف بود تصادفي کتاب را باز کردم چشمم خورد به اين عنوان.
نامه حضرت بهاء الله به مردم آذربايجان:
او در آن، در نامه مردم آذربايجان را ساکنان اطراف رودخانه ارس خطاب کرده و آنها را به دين خود فرا خوانده، و نوشته بود: اي ساکنان! رود ارس، شما همان اصحاب الرس هستيد که ذکر شما در قرآن آمده ارس بوده که رس شده به من و دين من ايمان بياوريد. بهاءالله با اين فضل فروشي به آنها معلومات قرآني خود را به نمايش مي گذاشت. اما جالب اينجا بودکه اصحاب الرس مثل قوم لوط مبغوض رب العالمين شده و از بين رفته اند.
و اين مناسب نيست که آدم وقتي قومي را دعوت مي کند اينطور بگويد بهاءالله گويا نمي دانسته قوم رس رسول خود را تکذيب کرده بودند!
حالا من به يکي بگويم: تو اجدادت قوم لوط بودند اين مقدمه خوبي براي دعوت نيست! و از آنجا که بهاء الله نامه حود را به لطف نوشته پس خواسته آذربايجانيها به اين فخر کنند که نامشان در قرآن ذکرشده است!! اشتباه فاحش دوم بهاء الله در همين دوسطر اين بود که تشابه اسمي هر جا است اينکه بگويم رس يعني ارس پس مي شود لواساني ها را از قوم لوط و صالح آبادي ها را از قوم صالح و آباداني ها را از قوم عاد دانست!
حالا نکته اينجاست باوجود گذشت 170 سال چرا بهاييان متوجه اشتباه بزرگ دجال خود نشده اند جواب اين است بهايي اصلاً قرآن نمي داند سوره حمد را نميخواند چه برسد به قصه اصحاب الرس.
حالا سوال اينجاست که چرا حريف بهاييها يعني اهل تشيع متوجه اين اشتباه و نکته ضعف بزرگ بهاييان نشده اند؟! جواب اين است که سطح آگاهي علماي شيعه به قرآن کم است و الا اگر کسي پيدا ميشد و ميگفت: آقا جان چه ميگويي؟! و ايراد به گوش بهاييها ميرسيد از حضوصيات مذهب آنها يکي اين است که فوراً آيه اي که خيلي خيط است را از کتاب خود برميدارند البته بشرطيکه اشتباه را دريابند. و چون شيعه به آنها ايراد نگرفته! پس اين اشتباه فاحش هنوز نقل و نبات مجالس آنها و وسيله دعوتشان است.
اما همينکه خواستند خرافات خود را به مناطق سني نشين گسترش دهند در همان روز اول رسوا شدند. عين اين رفتار را علماي شيعه مي کنند چون مخاطبان آنها بي علم هستند. لذا داستان طناب بر گردن علي و کشيدن او به دار الخلافه و بيعت زورکي را ساخته اند.
اگر يکي پيدا شود و بگويد اين بيعت زورکي گرفتن که مشروعيت عمر و ابوبکر را بطور کلي از بين ميبرد معقول نيست که آنها از اين روش استفاده کرده باشند. آنوقت شايد علماي شيعه در مجالس روضه خواني دست به عصاتر راه بروند و دروغ کمتر بگويند. يا حد اقل دروغهاي معقول تري بسازند!.
عملکرد و انگيزه طرفداران کودتا حد اقل شيعه شک ندارد که ابوبکر وعمر و چند نفر ديگر به تنهايي زور شان به علي نمي رسيد. شيعه اعتقاد دارد که علي به تنهايي حريف 1000 نفر بود. شيعه مي گويد: اکثريت قريب به اتفاق عوام با کودتاچيان همراه شدند! براي همين علي نتوانست حق خود را بگيرد يک بازجوي باهوش، سابقه طرفداران را ميبيند و آنها را مدتي تحت نظر مي گيرد تا دريابد که حقيقت چيست؟ با مطالعه زندگي عوام هم عصر رسول الله بازجو در ميابد که آنها گوسفند وار دنباله روي حاکم نبودند. بلکه به تمام معني فرد فرد آنها اعمال و افکاري انقلابي داشتند! آنها در مکه به حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) ايمان آوردند و ساليان سال شکنجه شديد کافران مکه خللي بر اراده آنها وارد نساخت. آنها براي ايمان خود ارزشي بيشتر از جان خويش قائل بودند ايمان آنها چي بود؟ اين بود که فرموده هاي رسول الله را به جان و دل مي پذيرفتند به آنها گفت صبر کنيد کردند. فرمود: برويد حبشه رفتند. فرمود: برويد مدينه رفتند. فرمود: روزه بگيريد گرفتند. فرمود: شراب نخوريد نخوردند. فرمود ربا نگيريد نگرفتند. فرمود جهاد کنيد کردند!
حالا اين چينين مردمي چرا بايد سابقه و مابقه زندگي خود را بخاطر يک دستور آسان رسول الله خراب کنند براي آنها چه فرقي داشت که علي خليفه باشد يا ابوبکر؟ آنهاييكه از ابوجهل و ابولهب نترسيدند چرا بايد از عمر و ابوبکر و عثمان بترسند؟ به داستان سرايي شيعيان توجه کنيد مي گويند از عدالت علي مي ترسيدند مگر علي از حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) عادل تر بود؟ آنها که عدل محمد (صلى الله عليه وسلم) را ديده و مزاياي آنرا لمس کرده بودند بايد که از عدالت علي بيشتر خوشحال مي شدند؟ اگر آنها دنبال ظالم بودند هرگز حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) را رهبر خود نمي کردند. شايد هم بگويند عوام همچون ابوبکر وعمر از جادوگر مجهول الهويه مکه شنيده بودند که کار پيغمبر بالا ميگيرد. اگر شيعه بگويد ما اين سخن رانمي گوييم پس ناچارند بپذيرند که ايمان اصحاب، ايماني راستين بود زيرا در وقت ضعف و دشواري اسلام ايمان آوردند. ومومن بودند ومومن هرگز حق علي را نمي خورد و دوباره مرتد نمي شود اگر افسانه سرايان شيعه نفع خود را در اين ببينند که بگويند عوام نيز چون ابوبکر و عثمان ايمان راستين نداشتند و به خاطر پيشگويي يک ساحر دور حضرت محمد جمع شدند در جواب مي گويم که چرا کافران مکه و منافقان و يهوديان مدينه به گفته هاي اين ساحر ايمان نياوردند پس حرف شما اين است که آنها {منافقان، مشرکين يهوديان} مومن تر از صحابه بودند!
ما ميگوييم ايمان به گفته هاي ساحر کفر، و تکذيب ساحر ايمان است! شما چه مي خواهيد بگوييد؟!
ما تا آنجا که ميدانيم کافران و منافقان ويهوديان به اين سبب به حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) ايمان نياوردند که ايشان را ساحر مي پنداشتند.
آيا منظور شيعه از ساحر مجهول الهويه مکه کيست؟!
پس يک انقلابي براحتي و به آساني تن به خواسته نا مشروع ابوبکر و عمر نمي داد و مدينه در روز غدير و روز بيعت پر بود از مرداني انقلابي!
از اين گذشته اهالي مدينه (انصار) را از ياد نبريد. آنها با دعوت پيغمبر به شهر خود، با آتش بازي کردند دشمني شبه جزيره عرب را خريدند. بچه هاي خود را فداي دين محمد (صلى الله عليه وسلم) کردند، آخر چه دليلي دارد که انصار مدينه در توطئه همدست ابوبکر شوند!؟ و زحمات خود را برباد دهند! براي آنها ابوبکر و علي فرقي با هم نداشتند هر دو مهاجر و قريشي بودند.
چرا بايد تا ديروز بچه هاي خود را قربان دستور هاي رسول الله کنند و امروز به خاطر هيچ و پوچ حرف پيامبر را زير پا بگذارند. اگر خود شان خلافت را تصاحب ميکردند باز هم يک چيزي!
شيعه مي گويد: خلافت را از يک قريشي گرفتند به يک قريشي ديگر دادند. چرا؟ چرا؟ چرا؟ شيعه جواب ندارد. اگر انصار فقط- انصار- از علي حمايت ميکردند و حکم پيامبر را اجرا مي نمودند عمر و ابوبکر چه مي توانستد بکنند پس نتيجه اينکه داستان غدير افسانه محض است!
حالا عمل کرد انصار را بعد از واقعه غدير بببينيد بلا فاصله بعد از وفات پيامبر شمشير ها را کشيد و سراسيمه به چهار طرف جهان رفتند اول مدعيان نبوت و مرتدان را از بين بردند بعد به سراغ دو ابرقدرت آن زمان يعني فارس و روم شتافتند قدم به قدم خونها دادند تا ابر قدرت فارس نابود و ابر قدرت روم نيمه جان شد.
براي چه عوام اول روز ايمان آوردند و سختي ها ديدند وسط روز با حادثه غدير ايمان خود را تباه کردند و بلافلاصه دوباره تا آخر عمر مطيع پيامبر باقي ماندند؟
براي درک عمق دروغ بودن داستان غدير به مثال زير توجه کنيد:
تصور شهري پراز مسلمانان مومن را به ذهن خود راه دهيد تصور کنيد که اين مومنان دارند در يک روز گرم تابستان با دهان روزه مسجدي مي سازند تشنگي و گرسنگي و هراس از دشمن خوب آنها را آزار ميدهد ولي استقامت مي کنند بعضي تاب نمي آورند و ميميرند ولي روزه خود را افطار نمي کنند ظهر مي شود باز نه چيزي مي خورند و نه دست از کار مي کشند همچنان تا غروب آفتاب به کار ادامه ميدهند. حالا يک نفر اگر ادعا کند که من ديدم که همه اين مردم در ظهر، يک قطره آب در حلق خود ريختند آيا حرف او پذيرفتني است؟.
تا اين حد هم محتمل است که تا ظهر کار کنند و تشنگي و گرسنگي اراده ايشان را متزلزل کند و آب بخورند و لي چرا يک قطره؟ و چرا بعد از ظهر تا غروب آفتاب باز چيزي نمي خورند؟
در اين داستان مردم همانا اصحاب محمد (صلى الله عليه وسلم) هستند روزه ايمان آنهاست اول صبح، آغاز ايمان، وقت غروب وقت مرگ آنها و ظهر، حادثه غدير خم به زعم شيعيان است. مسجد بناي دين اسلام است و اتهام زننده اهل تشيع است! حرف ما اين است کسيکه که يک قطره آب را به عمد خورده و روزه خود را باطل کند و پيشمان هم نشود و توبه هم نکند و کار خود را خوب بداند بعد از اين بايد که شراب بخورد نه اينکه روزه اش را ادامه دهد!
اين اصحاب که براي فتح ايران و روم و مصر و يمن، متر به متر خون دادند آخر چرا بايد در وسط روز يک قطره آب بنوشند و باز روزه بگيرند و باز با جان خود بازي کنند؟!
اين حرف محال است که راست باشد حادثه غدير، واقعه شکسته شدن پهلوي فاطمه نا ممکن است که درست باشد.
آخر براي اصحاب چه فرقي داشت که علي امير باشد يا ابوبکر؟ آن بيچاره ها را که ابوبکر از ثروت مالا مال نکرده بود آنها که به عيش و نوش مشغول نبودند و نشدند، شب و روز کارشان جنگ براي پيشبرد اسلام بوده آيا شيعه جنگ کرده؟ سختي جنگ را ميداند يعني چه؟ پياده يا با اسب از مکه تا چين راه را با جنگ گشودن ميداند يعني چه؟ به الله قسم عاقل اگرچه که تهمت بزند باز داستاني به اين مزخرفي نمي بافد. و قسم به الله شنونده اگر کمي بصيرت داشته باشد چنين داستان بي ارزشي را حقيقت نمي شمارد.
شيعه ها وقتي به پليس گزارش ميرسد که فلان جا جرمي صورت گرفته! اگر آثار جرم ناپيدا باشد آنوقت کار آگاهان مسئله را از جنبه هاي مختلفي بررسي مي کنند و از جمله اينکه به شخصيت و زندگي گزارش دهنده نگاه، و در آينه زندگي او راست يا دروغ بودن خبر را حدس ميزنند.
در اين شکي نيست که از حادثه غديرخم و شکستن پهلوي فاطمه بيش از 1400 سال گذشته. واين را نيز ميدانيم که در دانشکده هاي پليس به پليس ها مي گويند وقتي جرمي اتفاق افتاد پرونده بايد حداکثر 40 سال در جريان باشد يعني اگر در 40 سال بزهکار پيدا نشد. پرونده مختومه مي شود زيرا به احتمال زياد بعد از 40 سال، قاتل ديگر خودش زنده نيست! پس امروز، بحث، بحث دعواي ابوبکر وعلي نيست حقيقتاً دعوا بين شيعه وسني است يک پليس باهوش بايد راه و روش زندگي شيعه وسني را زير ذره بين بگذارد و حقيقت را در يابد و طرف مقصر در دعوا را بشناسد!
اگر ما به زندگي شيعه ها نگاه کنيم مي بينيم آنها به زبان طرفدار علي، اما عملاً از راه و روش علي متنفرند. ما براي اثبات مي توانيم هزار دليل بياوريم اما دو سه تا هم کافيست.
1- امروزشيعه کشوري دارد که توسط بالاترين مقامات مذهبي {آيات عظام!!} رهبري مي شود! با اين وجود عيد قربان فقط يک روز تعطيل است آنهم يک تعطيلي عادي مثل روز جمعه، ولي وقتي عيد مذهبي مجوسي ها فرا رسد چون عيد اجداد شيعه هاي ايران است. آنرا 14 روز {اين روزها 15 روز} جشن ميگيرند! کفش و لباس نو مي خرند و مراسم گوناگوني اجرا مي کنند آيا علي عيد قربان راجشن گرفته يا عيد نوروز را؟!
2- با آنکه امروز ايران توسط آيت الله هاي العظمي اداره مي شود و بيش ازسه دهه از عمر حکومت آنها گذشته، باز ربا گرفتن و دادن رسماً آزاد است و در رسانه ها تبليغ مي شود بلکه دولت ملايان خود چنين مي کند!
آيا شيعه مي تواند در حکومت 5 ساله علي يک مورد آزاد بودن ربا را نشان دهد! پيامبر فرمود که (گناه ربا 70 قسمت است و کوچکترين جزء آن مثل اين است که آدم با مادر خود همبستر شود).
3- جهاد شيعه هميشه پشت به کفار و رو به اهل قبله بوده. اگر اين درست نيست شيعه نقشه عالم اسلام را باز کند و از هزاران شهري که در آن مسلمانان زندگي مي کند يک شهر را نشان دهد که توسط شيعه ها فتح شده باشد! از دهلي تا قاهره از قسطنطنيه تا اصفهان از مشهد تا کابل از مغرب تا جاکارتا! همه جا را سني ها فتح کرده اند بعد شيعه آمده جهاد کرده اصفهان و تهران و طبرستان و طوس و شيراز را از چنگ سني ها بيرون کشيده يک شهر را هم از دست کافران بيرون نکشيده! 4- يک خصوصيت شيعه اين است که تسيلم فرامين قرآن نيست آنرا به دلخواه عوض مي کند مثلاً قرآن صراحتاً مي گويد: مرد حق دارد زن نافرمان خود را (درمرحله اي از نافرماني) کتک بزند شيعه يک روايت از امام صادق آورده که اين زدن بايد با نرمي و با چوب مسواک وبا لطف!! باشد يعني آيه را تمسخر و از معني تهي مي کنند همه کارشان همينطور است! نمي گويند اسلام را قبول نداريم نمي توانند آيه را از قرآن بردارند. پس به کمک روايات دروغين آنچنان تعبيري از آيه ارائه ميدهند که بر عکس است.180 درجه مفهوم مخالف آيه را دين خود مي کنند، کتک زدن به نوازش لطيف تعبير ميشود.
شيعه اگر به گفته هايش نگاه نکينم و اگر عمل او را ملاک قرار دهيم مي بينيم که رفتارش خيلي مشکوک است.
ميدانم شيعه در دفاع از خود مي گويد که سنيها نيز خيلي کاستي ها دارند.
اما جواب ساده به اين مجادله اين است که اولا تو خود را با سني مقايسه نکن تو که سني را بر حق نميداني خود را با علي مقايسه کن.
دوماً وقتي حاکمي کشوري يک عالم بزرگ سني باشد آيا ممکن است ميلاد مسيح را جشن بگيرند يا عيد نوروز را؟.
آيا ممکن است کسي جرات کند ربا بدهد يا بگيرد؟. فرق اين جاست! شما در طول تاريخ هر وقت قدرت در دست تان بود نيز قوانين اسلامي را تمام و کمال پياده نکرديد. شما تحت رهبري ولي فقيه نيز نميتوانيد اسلام را اجرا کنيد چون در درون شما ايمان نيست و از کوزه همان برون تراود که در اوست در کوزه قلب شما نزول و ربا و عيد مجوسي ها عزيز وخوب است همان بيرون ميايد.
و به اين خاطر از عمر نفرت داريد که دين مجوسي را همراه با عيد آنها از بين برد.
سني ها يک طرف دعوا سني ها هستند پليس مجبور است از آنها هم تحقيق کند.
يک کارآگاه حاذق و قتي به سني ها نگاه کند مي بيند آنها هيچ دشمني با علي ندارند. سنيان همانقدر که ابوبکر و عثمان و عمر را دوست دارند علي را هم دارند. اگر رهبران سنيها در گردن علي طناب ميانداختند و به جرم فتنه انگيزي به خانه اش حمله ميکردند بايد تا آخر او و فرزندانش را بد ميديدند همانطور که از ابولهب و عبدالله ابن ابي تنفر دارند.
ولي برعکس مي بينيم که سنيان به علي و اولاد او احترام بي مانندي دارند.
علماي سنيان به سنيها ياد داده اند که اگر خورشيد را دوست داريد شعاعش را نيز بايد دوست داشته باشيد.
اگر محمد (صلى الله عليه وسلم) را دوست داريد اهل بيت را هم بايد دوست داشته باشيد و الا منافق هستيد ، (اگر درنماز برآل محمد درود نفرستيد نماز تان كامل نيست). فقط فرق ما با شيعيان اين است که ما ميگوييم پيامبر يک بيت نداشته بلکه بيوت داشته و شيعه اين حرف ما را کفر ميداند در حاليکه دليل ما قرآن است ?يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلاَّ أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ ….?. (سوره احزاب، آيه 53). {اي ايمان آورندگان بدون اجازه داخل خانه هاي (بيوت) پيامبر نشويد…..}. و ما اهل بيوت پيامبر را دوست داريم.
امام شافعي يک امام بزرگ سنيان در شعري مي گويد: اگر دوستي اهل بيت رفض است انس و جن بداند که من رافضي هستم.
مقصود اينکه احترام امروزه ما به علي نشان از اين دارد که ايشان از اول هم محترم بودند. و در خيال هم کسي در گردن ايشان طناب نيانداخته! اين چگونه ممکن است که بلافاصله بعد از وفات پيامبر شکم دخترش را پاره کنند!؟
اگر در تاريخ به اهل بيت ظلمي شده (مثل قتل حسين) باز سنيان در آن دست نداشتند. سنيان به حسين گفتند در بازي هاي سياسي کوفيان شرکت نکند و از مدينه نرود. شيعيان حسين را به کوفه بردند و در مقابل يزيد تنها گذاشتند!
سنيان از هر دو (يزيد و شيعيان) به خاطر اين کار متنفرند. و حسين را سرور جوانان بهشت ميدانند.
سني ها احاديث فضيلت فاطمه را از زبان عايشه شنيده و نقل کرده اند. پس ما سني ها علي را دوست داريم زيرا اکابر و بزرگان ما نسل در نسل به ما گفته اند که او آدم خيلي خوبي بوده. او از ده صحابه ممتاز و اول و برتر پيامبر و بهشتي است. به ما گفته اند که او در بين اين ده نفر هم جزء 4 نفراول هستند.
هرگز به ما نگفته اند که در گردن علي طناب انداختيم چون حق به جانب بوديم و فتنه گري ميکرده.
ما در کتاب هاي خود چيزهاي خيلي عجيبي از حب اهل بيت ديده ايم که فقط يکي را براي مردم ناآگاه شيعه تعريف مي کنيم.
روزي عمر بن خطاب رضي الله تعالي عنه کسي را به دنبال حسين بي علي فرستاد که بيا کارت دارم. حسين رفت و در راه پسر عمر را ديد او گفت: کجا ميروي؟ گفت: اميرمومنين با من کار دارد. ابن عمر گفت: آنقدر سرش شلوغ بود که مرا به مجلس راه نداد.
حسين برگشت فردايش عمر او را ديد. گله کرد که اي حسين ديروز چرا نيامدي گفت: اي امير، پسرت گفت که تو مشغول بکاري بودي و او را هم به مجلس راه ندادي عمر دستهاي حسين را گرفت. و چند بار گفت: آيا تو مثل او هستي؟ آيا تو مثل او هستي؟ اگر شيعه بگويد اين داستان دروغ است مختار است. ولي بهرحال بزرگان ما اينطور به ما ياد داده اند و به ما گفته اند که حسن و حسين از پسران ابوبکر و عمر افضل تر بوده اند. شيعه مختار است که بگويد دروغ است اما بهرحال ما اينطور ياد گرفته ايم، به بچه هاي خود نيز همين را ياد خواهيم داد!
حالا اگر شيعه بزورميخواهد ما را دشمن علي کند! پس خودش دوست علي نيست!
بنابرين محال است که بزرگان ما حق علي را بخورند و بعد اين حرفها را به ما ياد بدهند پس حديث غدير دروغ است. پس کسي پهلوي فاطمه را نشکسته است! همه شواهد دلالت بر اين دارد که شيعه دروغ مي گويد و مجرم اصلي اوست.
والسلام

نقش اهمیت الهی دراسلام

نحمده ونصلی علی رسوله الکریم
اعوذبالله من الشیطن الرجیم
{الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَاماً وَقُعُوداً وَعَلَى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَآ مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ}
خداوند قادرمطلق است
نظام عجیب وغریب دنیا براین دلالت می کند که برای این نظام خالقی است که توانا، قدرتمند ، قدیم ، ازلی ، ابدی وقادرمطلق
که این حقیقت برای هرانسان ثابت شده است، وهیچ کسی ازآن انکارکرده نمیتواند، پس مثلیکه خداوند(ج) تمام کائنات را موجود کرده است، برآفریدن آن قدرت کامل داشته ، همچنان برتمام کائنات قدرت کامل وتام را دارد، هرتصرف که خداوند عزوجل بخواهد درکائنات بکند، آنرا میکند هیچ چیزوهیچ کسی ممانعت اورا کرده نمی تواند، مثلیکه خداوند ( ج) درکلام پاک خود میفرماید« أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْمَا» سورة الطلاق ایه 12
ترجمه: یقیناً خداوند(ج) برهرچیزقادراست ویقینا علم اودربرگیرتمام چیزهااست.
تمام اموردردست خداوند( ج) است کاری را که اوبخواهد می شود ، وکاری که اونخواهد هرگزنمی شود، عزت ، ذلت ، غناء ، مسکنت ، خواری ، آسایش ، فیروزی ، ناکامی ، خشک سالی ، خوب سالی ، صحت ، مریضی ، زنده کردن ، مردن ، وغیره ….
همه دردست خدا ( ج) است.
که درین باره آیات های زیادی ازقرآن کریم آمده است ، که ماچندآیه را بحیث مشت نمونه خرواربیان می کنیم:
1. « وَلاَ يَحْزُنكَ قَوْلُهُمْ إِنَّ ٱلْعِزَّةَ للَّهِ جَمِيعاً هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْعَلِيمُ »
ترجمه: غمگین نکند ترا ( ای رسول اکرم صلی الله علیه وسلم ) قول کفارومشرکین را یقینا عزت کاملا از( ودردست )خداست و اوشنونده وباخبراست.
2. « وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلَـكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لاَ يَعْلَمُون »
ترجمه: وخاصة عزت برای خدا ورسول او وبرای مؤمنین است ولی منافقین نمیداند.
3.« مَن كَانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً »
ترجمه: کسی عزت را میخواهد پس عزت کاملا برای ( ودردست) خداست.
4. « الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَآءَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَيَبْتَغُونَ عِندَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ العِزَّةَ للَّهِ جَمِيعاً »
ترجمه: کسانیکه کافران را دوستان خود قرارمیدهند بدون مسلمانان آیا در نزد آنها عزت را جستجومیکند ، درحالیکه عزت ازبرای ( ودردست ) خداست.
5. « قُلِ ٱللَّهُمَّ مَالِكَ ٱلْمُلْكِ تُؤْتِي ٱلْمُلْكَ مَن تَشَآءُ وَتَنزِعُ ٱلْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَآءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَآءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَآءُ بِيَدِكَ ٱلْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ »
ترجمه: بگوای رسول اکرم (ص) ای خدایا! ای صاحب بادشاهی ! تومیدهی بادشاهی را به کسی که توخواسته باشی ، ومیگیری بادشاهی ازکسی که توخواسته باشی ، عزت میدهی بکسی که توخواسته باشی ، وذلیل می گردانی کسی راکه توخواسته باشی ، بدست تواست خیر یقیناتو برهرچیزقادرهستی.
6. « وَأَنَّهُ هُوَ أَغْنَىٰ وَأَقْنَىٰ».
ترجمه: و اوخداوند ( ج) است که بنده را غنی میگرداند( به انها مال وثروت میدهد) وآنها را مصرف کننده آن میگرداند.
7. « ٱللَّهُ يَبْسُطُ ٱلرِّزْقَ لِمَن يَشَآءُ مِنْ عِبَادِهِ وَيَقْدِرُ لَهُ إِنَّ ٱللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٍ ».
ترجمه : خداوند( ج ) وسیع میگرداند رزق را برای کسی که اوخواسته باشد ، وتنگ میگرداند برای کسی که اوخواسته باشد ویقینا خداوند ( ج ) برهرچیزعالم است.
8. « لَهُ مَقَالِيدُ ٱلسَّمَاوَاتِ وَٱلأَرْضِ يَبْسُطُ ٱلرِّزْقَ لِمَن يَشَآءُ وَيَقْدِرُ إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ ».
ترجمه : برای خداوند ( ج ) است کلیدهای آسمان وزمین وسیع میگرداند رزق رابرکسی که اوخواسته باشد وتنگ میگرداند یقینا اوبرهرچیزعالم است.
خداوند بربندگان خودمهربان است
باوجودیکه خداوند عزوجل قادرمطلق است، دربندگان خود هرتصرف را میتواند بکند ، هیچ کسی براو حق اعتراض را ندارد، زیرا تمام کائنات مصنوع ومخلوق او است، وهرکسی که درمخلوق ومصنوع خود هرتصرفی میکند کسی دیگری حق اعتراض براوندارد، ولی بازهم خداوند عزوجل باوجود این قدرت وصفات بربندگان خود مشفق ومهربان است مثلیکه خداوند عزوجل درکلام پاک خود می فرماید:
« إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَءُوفٌ رَّحِيمٌ »
ترجمه: یقینا خداوند برمردم مشفق ومهربان است.
مادرینجا قسمت ازسخنرانی عالم بزرگ علامه مفتی رشیداحمد لادهیانوی ( رح ) را نقل میکنیم که درین مورد دریکی ازسخنرانی خود ایراد نموده است.
{ محبت الله به بندگان ازمحبت والدین نسبت به بچه هایشان بیشتراست همه زیرنظراوهستند، توان تغییراوضاع راهم دارد ، حالابایک مثال دنیوی آن را بسنجید ، مادر بچه اش را دوست دارد ، درد بچه را نیز می داند ، ودرک می کند ،توان برطرف کردن آن رانیز دارد ، اما دراین حال درد اورا برطرف نمی کند ، یقینا نفعی برای بچه اش درنظرگرفته است ، به همین صورت فردیکه می داند رابطه من بامالک ومولایم محبت است ، اورا ناراض نمی کنم ، چون ناراضگی اورانمی توانم تحمل کنم، همیشه توبه واستغفار می کنم ، درجلب رضایت اوپیوسته تلاش می کنم ، زمانیکه رابطه من با او اینگونه است، یقینا اونیزبامن محبت دارد، رابطه دوطرفه رابطه محبت است ، اوازوضع من کاملا ً آگاهی دارد، وتوان برطرف کردن مشکلات رانیزدارد، بااین وجود اوضاع را عوض نمی کند ، بالآخره چیزی است؟ یقینا برای من نفعی هست به مثال دقت کنبد! مادربه بچه اجازه نمی دهد که چیزی که برایش ضرر دارد بخورد ، اوگریه می کند ، جیغ می کشد که فلان چیز را می خورم ، فلان چیزرا می خورم ، اما مادر می داند این چیزبرایش مضراست، به اونمی دهد.
یک طبیب وپزشک غمخواری معالج شمااست، میداند مثلا قورمه برای شما ضرر دارد، معده شما توان آن راندارد ، نمی گذارد قورمه بخورید، ضرردارد ، علم ادر محدود وناقص ، علم داکتر محدود وناقص است ، امکان دارد درتشخیص اشتباه بکنند ، اما محبت الله کامل ، علم ودانش الله کامل ، چون محبت وشفقت الله کامل تراست، ومی داند که اگرفقط بطورشفاهی به بنده بگویم که این را نخور ! اوبی صبراست ، نمی تواند خودش را کنترل کند ، لذا به زور آن چیزرا از اومیگیرد، دکتر داروی تلخ می دهد، پیچکاری می زند ، جراحی می کند ، شوق برقی می دهد ، این همه چیزرا تحمل می کنند، چون می دانند دکترباما دشمنی ندارد، همه این کارها رابادلسوزی دارد انجام می دهد ، درصورتیکه او درمقابل این امورپول میگیرد، محبت اواحتمالی ، تشخیص اواحتمالی ، کمال ودانش اواحتمالی وناقص ، اما محبت الله قطعی وکامل ، حکمت ومصلحت الله قطعی وکامل ، لذا آنچه ازطرف اوانجام می گیرد ، سراپا خوبی وبهتری است ، درقرآن کریم قصه حضرت « خضر » (ع) ذکرشده است، که کشتی چندنفر کارگر وصیادرا شکست تااز غضب بادشاه ظالم نجاب یابند ، جهت حفظ دین وایمان والدین پسرجوانشان را کشت ، این هردو کارظاهرًا خطرناک وسخت هستند ، اما باروشن شدن حکمت واضح شد که مصیبت نیست ، بلکه عین رحمت ولطفی الهی است ، در دلی که معرفت ومحبت الله ایجاد گردد ، آن دل درهرحالتی آرامش وسکون دارد، ومیداند که همین وضع برای من مفید است، هرمقدار ازنافرمانی خدا دوری شود ، اوازمخالفت وسرکشی دست بکشد ، همان مقدار این عقیده راسخ ومستحضر خواهد شد ، آنچه رفتارمی شود همه محبت آمیزاست ، « هو مولانا » ( اومحبوب ما است ) مارا دوست دارد، کارسازمااست ، رابطه محبت دارد ، هرمقدار این استحضاربالابرود ، همان مقدار آرامش وسکون بالامیرود، نگرانی واضطراب ازبین می رود، آنچه پیش آمده ازطرف محبوب من اظهار محبت است ، رفتار محبانه است.
پس خداوند همیشه برای بنده خود خیروبرکت را میخواهد ، باآنهامحبت ودوستی میکند، آنها را ازبدبختیها بسوی نیکبختها میکشد، ازتاریکی بسوی روشنایی میکشد، ازضلالت بسوی هدایت رهنمایی می کند، مثلیکه خداوند عزوجل درقرآن کریم می فرماید:
« اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُواْ يُخْرِجُهُمْ مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِينَ كَفَرُواْ أَوْلِيَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَـئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ »
ترجمه : خداوند ( ج ) دوست ( وسرپرست ) کسانی است که ایمان دارند ، آنها ازتاریکیها بسوی روشناییها بیرون میکند، وکسانیکه کافرشده اند دوستان آنها شیاطین اند، آنها را ازروشنایی بسوی تاریکیها میکشد، واینها اصحاب آتش اند وآنها درآتش همیشه خواهندبود.
ودر آیه دیگری میفرماید:
«وَاللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ».
ترجمه: خداوند عزوجل دوست ( سرپرست ) مؤمنان است.
« وَاللَّهُ وَلِيُّ الْمُتَّقِينَ»
ترجمه: خداوند عزوجل دوست ( سرپرست ) متقیان است
«أَمِ ٱتَّخَذُواْ مِن دُونِهِ أَوْلِيَآءَ فَٱللَّهُ هُوَ ٱلْوَلِيُّ وَهُوَ يُحْيِـي ٱلْمَوْتَىٰ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»
ترجمه:
آیا آنها غیرازخدا ( کسی دیگری ) برای خود دوست میگیرد درحالیکه خداوند ( ج) دوست آنها است ، اوست که مرده گان را زنده می کند ، و اوبرهرچیز قادر است.
«وَكَانَ حَقّاً عَلَيْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنينَ»
ترجمه : وبرما است نصرت مؤمنین. یعنی مامسلمانان را درهربخش وهرزمینه یاری وکمک می کنیم، آنهارا براه مستقیم خود رهنمایی میکنیم،
ولی وقتی یاری ونصرت خداوند عزوجل نصیب انسان می شود، که انسان در راه خدا بکوشد ، زحمت بکشد ، ودر راه خدا خستگی را بپذیرد، مثلیکه خداوند عزوجل درکلام پاک خود می فرماید:
« وَالَّذِينَ جَاهَدُواْ فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ »
ترجمه: کسانیکه در راه من کوشش بکند من آنهار براه خود رهنمایی میکنیم ویقینا خداوند عزوجل همراه نیکوکاران است.
«إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَٱلَّذِينَ آمَنُواْ فِي ٱلْحَيَاةِ ٱلدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُومُ ٱلأَشْهَادُ»
ترجمه: یقیناً ما نصرت میکنیم پیامبران خودرا وکسانیکه ایمان آورده اند، در دنیا ودر روزی که اشهاد ( فرشتگان گواهی دهنده ) بایستد.
دوستی بندگان باالله
پس وقتیکه ثابت شد که الله تعالی مسلمانان را دوست دارد ، پس مسلمان هم این را ثابت کند که خدا را دوست دارد. زیرا تداوم وهمیشگی دوستی بدون طرفین ممکن نیست. وانسان وقتی میتواند دوستی خودرا باخدا ثابت کند که تمام اوامر خداوند ( ج ) را قبول کرده ، وآنرا صورتا وسیرتا برخود عملی نماید.
علمای کرام می فرمایند:
هنگام نمازخواندن پاسخی که ازطرف حق تعالی درجواب هرجمله ادده می شود ، اگرروی آن فکرکنند ، نتیجه لازمی آن خواهد بود، که رابطه اش با الله مستحکم تر می شود، محبت ، انابت وتوجه الی الله ارتقاء پیدا می کند، زمانیکه ،
« الحمدلله رب العلمین » رامی خوانید ، فکرکنید که حق تعالی باشنیدن این حمد من دارد پاسخ می دهد، « حمدنی عبدی » روی این کلمه ” عبدی ” باید بشربه وجد بیاید، که حق تعالی مرابه خودش نسبت داده و ” بنده ام ” خطاب کرده است کجاآن ذات پاک وکجا این توده خاک ؟ نمازگذارباید خودش را فدای این خطاب بکند ، کجاآن مقام والای مختار کل، وکجا این سراپا عجز وناتوانی، روی هرجمله برپاسخ الله تعالی توجه کامل مبذول گردد ، که گویا خودم باهمین گوشهای سردارم پاسخهارا می شنوم ، چقدر باسعادتند نمازگذارانی که به این نعمت بزرگ رسیده اند ، که مجسمه ای ازاخلاص « للهیت » وسراپا پیکره ای ازعجزو فروتنی شده ، وبه دربار الله تعالی حاضرمی شوئد ، واز افراد درباری ومقرب قرار می گیرند، ودرجه های ” حمدنی عبدی ” ” اثنی علی عبدی ” و….
به دست می آورند.
بعدازآن « ایاک نعبدوایاک نستعین » یعنی مافقط تورا می پرستیم وفقط ازتوکمک می خواهیم .
” ایاک نعبد ” یک ادعااست که مابعدازحمد وثنا برآن اعتراف می کنیم ، که فقط تورا پرستش می کنیم ، ودرعبادت توکسی را شریک نمی کنیم، حکومت وسلطنت فقط از آن تو است ، لذا مافقط ازقوانین واحکام تو اتباع می کنیم ، ودرمقابل آن ، همه دنیارا زیرپاله می کنیم، موحد هستیم، به غیرازتو به کسی دیگر فکرنمی کنیم، فقط توهستی وبس.
این ادعای عظیم الشأن است ، اما درکنار آن باگفتن ” ایاک نعبد وایاک نستعین”
اظهار عجزوناتوانی میکند ، که ای الله دراین ادعا فقط ازتواطاعت می کنیم ، نه ازکسی دیگری ، فقط تورا می پرستیم نه دیگری را ، وبرای استقامت وپختگی مقاومت وپایبندی درآن تنها ازتوکمک می خواهیم،اگرازتو یاری برسد ، مامی توانیم دراین قول واقرار ثابت قدم بمانیم ، والا نه ؛ ازخودمان باید حساب بگیریم دراین موضع ثابت ماندن خیلی مشکل است ، واین حرف تعبیردوم از « لآ اله الا الله » است ، تلفظ کردن جمله « لآاله الاالله » خیلی آسان است، اززبان هرمسلمان خود به خود وبی اختیار جاری می شود، اما درقسمت برنامه عملی ازخودمان حساب بگیریم ، امتحان بگیریم ، تامشخص گردد چقدر نمره را میگیریم ، آ یایک مسلمانی پیدامیشود که کلیه خواسته های این جمله را به جای آورده باشد ؟ یک طرف احکام الهی است ، برای مقابله با آن دو نیرو هجوم آورده اند ، یکی بیرونی ودیگری درونی؛
بیرونی مانند: بستگان ، دوستان ، عزیزان ، دولتمردان ، جامعه فاسد، قومان وقریبان.
درونی مانند: خواسته های غریزی نفس ، خواسته های ووسوسه های شیطان.
دراین موقع شمابه دستور کدامیک عمل می کنید؟ به دستور الله تعالی ، یابه دستور واشاره های یک مخلوق ناتوان ، درعروسی ها ومجالس احکام خداوندی مدنظراست، یاخواسته های بستگان وخویشاوندان؟ خودمان فکربکنیم، این خرافات ومصارفهای زیادی بی فایده ای که امروزدرجامعه ما رواج پیدا کرده است آیا این امرخداوند است ویا مخالف ازاوامرخداوند ، آیا این درمصلحت جامعه است یادرتاوان جامعه؟؟؟
درمراسم جنازه وترحیم وایصال ثواب وفاتحه گرفتن، آیاازحکم خداوند وفرمان رسول اکرم (ص) پیروی میشود ویا ازخویشاوندان ودوستان ومراعات کردن عرف واصطلاح روز؟؟؟ یقینا چیزهای را که مادرجامعه خویش دروقت آمدن یک مصیبت می بینیم خیلی تعجب آوراست وباهیچ امری ازشریعت غراء محمدی سرنمیخورد، مسلمان گفتن خیلی آسان است، اما برنامه عملی این کلمه را اجراء کردن خیلی مشکل است.
اگرگویم مسلمانم بلرزم که دانم مشکلات لآ اله را
خداوند عزوجل چگونه از مسلمان خوشحال می شود
وعلاوه براینکه مسلمان باید دوستی ومحبت خویش را باخالق خود ثابت بکند ،
باید بکوشد که خالق خودرا ازخود خوشحال کند، وبداند که خداوند عزوجل چطور ازمن خوشحال می شود؟
پس دراین باره باید عرض کنم که :
خداوند عزوجل باتسبحیات ، نمازنفلی ، تهجد ، ونماز اشراق خوشحال نمی شود، یگانه چیزی که خداوند عزوجل باآن خوشحال می شود ترک گناهان است، باآداء کردن فرایض و واجبات وسنتهای پیغمبرمحبوب اوصلی الله علیه وسلم.
درمورد حضرت” علاء بن زیاد ” که تابعی معروف است ، درصحیح بخاری ذکرشده است ، که مردم را ازجهنم می ترساند وخیلی توصیه می کرد که ازآن خودتان را نجات بدهید ، یکی به ایشان گفت: شماچرا مردم را ازرحمت خدا نا امید می کنید ، وهمیشه همین حرف را تکرار می کنید؟ ایشان درپاسخ فرمود:
« آخرفکرشماخراب شده است ، تصورمی کنید که ازگناه هم دست نکشید وبه شمامژده بهشت هم بدهند، این ممکن نیست » حالادقت کنید آن زمان مردم چنین تصوری پیداکرده بودند ، پس امروز وضع چگونه است ؟ اگرچه دراحادیث درباره خیل ازدوعاها فضایلی زیادی آمده است ولی تمام اینها وقت بدرد انسان میخورد که خودرا ازگناه منع کند، بهترین حصار وقلعه حفاظتی رضایت خداوند عزوجل است ، کسی که خداوند عزوجل را ازخود خوشحال کند ، هیچ چیزی به اوهیچ گزندی رسانیده نمی تواند، ولی اگرکسی خدارا خوشحال نمی کند ، هراسباب ومادیاتی که برای حفاظت وامنیت خود بکار ببرد هیچ سودی برای اوندارد.مثل که خداوند عزوجل درباره کسانیکه ازجهاد خود را کشیده بودند وبارسول اکرم صلی الله علیه وسلم بیرون نشده بودند می فرمایند:
« قُلْ فَمَن يَمْلِكُ لَكُمْ مِّنَ اللَّهِ شَيْئاً إِنْ أَرَادَ بِكُمْ ضَرّاً أَوْ أَرَادَ بِكُمْ نَفْعاً بَلْ كَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيراً »
ترجمه: بگو( ای رسول اکرم صلی الله علیه وسلم ! به این مردم) کیست که سرپرستی کند شمارا (یعنی منع کند ازشما) ازخداوند عزوجل چیزی را اگرخداوند ( ج) ارادۀ ضرر برای شمارا بکند ، ویا اراده منفعت برای شمارا بکند ، بلکه خداوند ( ج ) برتمام چیزهای که شماعمل می کنید باخبراست.
یعنی اگرخداوند عزوجل قصد تعذیب شما را بکند هیچ کسی شما راازعذاب خداوند عزوجل خلاص کرده نمی تواند، واگرخداوندعزوجل ارادۀ منفعت شما را بکند هیچ کسی جلوی اورا نمی تواند بگیرد.
پس شماهمیشه باید درتمام امور متوجه خداوند عزوجل باشید، در وقت راحت ومصیبت اورا فراموش نکنید، دروقت مصیبت تنها ازاوکمک بخواهید، ودروقت راحت اورا ستایش وسپاس بکنید.
زیرا وقتیکه انسان در حالت خوشحالی وزیادت نعمت خداوند عزوجل را یاد وذکرمی کند خداوند عزوجل برخوشحالی ونعمت اومی افزاید، واگربالعکس انسان خداوند رافراموش می کند پس خداوند عزوجل ازانسان ناراحت می شود که درنتیجه انسان مستحق عذاب خداوند ( ج ) میگردد.
« لَئِن شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ وَلَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيد »
ترجمه : اگرشماشکرخدارا بجابیاورید ، مابرای شمامی افزاییم ، واگرشما کفران نعمت را بکنید ، پس یقینا عذاب من بسیارسخت است.
باید درخوشحالی خداوند عزوجل ازکدام اشخاص پیروی کرد؟
برای اینکه انسان طریقه خوشحالی خداوند عزوجل را یاد بگیرد، تاخالق خودرا ازخود خوشحال کند ، باید ازکسانی پیروی بکند که راهی خوشحالی خداوند عزوجل را میداند ، خداوند عزوجل خوشحالی خود را ازآنها اعلام کرده باشد، که آنها عبارت ازپیغمبران ، پیامبرگرامی ما ، رسول اکرم صلی الله علیه وسلم ، وصحابه گران قدر او، تابعین وتبع تابعین وعلمآء مجتهدین اند.
مثلیکه خداوند عزوجل دررد عقیده یهود ونصاری ، که آنها گمان می کردند که نیکی اینست که انسان به بیت المقدس روی خود را دروقت عبادت بگرداند باین خاطربود وقتیکه خداوند عزوجل قبله را ازبیت المقدس به مسجدالحرام تحویل داد آنها اعتراض کردند که چرا اینها روی خود را ازبیت المقدس بسوی مسجدالحرام گردانید، فرمود:
{لَّيْسَ ٱلْبِرَّ أَن تُوَلُّواْ وُجُوهَكُمْ قِبَلَ ٱلْمَشْرِقِ وَٱلْمَغْرِبِ وَلَـٰكِنَّ ٱلْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلآخِرِ وَٱلْمَلاۤئِكَةِ وَٱلْكِتَابِ وَٱلنَّبِيِّينَ الخ}.سوره بقره آیه 177
ترجمه: نیست نیکی اینکه شماروی بگردانید بطرف مشرق ویامغرب بلکه نیکی آنست که کسی ایمان بیاورد به خدا وروز آخرت وفرشتگان وکتابها ( کتابهای آسمانی) وپیغمبران. ودراین ایه خدواند عزوجل چیزهای دیگری راهم ذکرنموده است که بامراجعه به آن میتوان انرا مطالعه کرد.
وهمچنان خداوند عزوجل درایه دیگری میفرماید:
{قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ}
ترجمه: بگو( ای رسول اکرم صلی الله علیه وسلم) اگرشماباخدامحبت دارید شما متابعت من را بکنید ، تاخداباشمامحبت بکند، وگناهان شمابه شماببخشاند ، وخداوند عزوجل بخشاینده ومهربان است.
وهمچنان درخیلی ازجاها درقرآن کریم خداوند عزوجل مسلمان را کسی شمرده که به پیامبران وکتابها وروز آخرت وهمچنان به غیب ایمان داشته باشد ، ویقیناکسی که درنزد خدا مسلمان ومتقی باشد ، خداوند عزوجل ازاو خوشحال می شود.
وهمچنان خداوند عزوجل درآیه دیگری درباره کسانیکه از اصحاب رسول گرامی صلی الله علیه وسلم پیروی میکند می فرماید:
{وَٱلسَّابِقُونَ ٱلأَوَّلُونَ مِنَ ٱلْمُهَاجِرِينَ وَٱلأَنْصَارِ وَٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ ٱللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا ٱلأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَآ أَبَداً ذٰلِكَ ٱلْفَوْزُ ٱلْعَظِيمُ}
ترجمه: وسابقون اولون ازمهاجرین وانصار وکسانیکه از آنها بخوبی متابعت کرده اند ( دراعمال واقوال ) خداوند عزوجل ازآنها خوشحال است، وآنها ازخداوند خوشحالند ، وخداوند برای آنها اماده کرده اند جنتهایکه زیردرخت آنها جویها جاری اند، آنها همیشه دراین جنتها خواهد بود ، واین کامیابی بزرگی است( برای آنها).
طبق روایات مراد ازسابقون اولون ، کسانی است که به غزوه بدحاضرشده است ، ویاهم تمام صحابه رسول اکرم صلی الله علیه وسلم. زیرا مابه این معتقدیم که تمام صحابه رسول اکرم صلی الله علیه وسلم عادل وپیروی رسول اکرم صلی الله علیه وسلم بوده، راهی هریکی راکه انسان انتخاب کند ، خداوند عزوجل ازاوخوشحال می شود، واورا هدایت می کند مثلیکه رسول اکرم صلی الله علیه وسلم می فرماید:
«مَثَلُ أَصْحَابِي مَثَلُ النُّجُومِ يُهْتَدَى بِهِ فَأَيُّهُمْ أَخَذْتُمْ بِقَوْلِهِ اهْتَدَيْتُمْ.»( المتخب من مسند عبدبن حمید)
ترجمه: مثال اصحاب من مثال ستارگان است که راه یافته می شود به آنها پس هریکی راکه شما قولش بگیرید( اورا بحیث پیشوا انتخاب کنید) راه می یابید.
واگراز روی عقل وتجربه هم بررسی شود ، عقل وتجربه نیز برای فهمیدن قرآن وحدیث بدون واسطه اصحاب کرام رضی الله تعالی عنهم ، هیچگونه مجوزنمی دهند، وآن را جایزنمی دانند، زیراقانون اجماعی ومسلم جهان است ، که برای فهمیدن حرف کسی، قرب ظاهری وقرب باطنی بی نهایت مؤثراست، منظور ازقرب باطن رابطه قلبی ، محبت والفت است، ومنظور ازقرب ظاهری همنشینی ومصاحبت است، هرفرد هرمقدارنزدیکترباشد ، حرف همنشین ومصاحب خودش را بهترودقیق ترمی فهمد، اوهدف هرجمله وگفتۀ اورا درک می کند، مثل معروفی است که اشارات آدم گنگ را مادرش درست می فهمد، کودک لال است، همنشین مادراست، با اشاره هرچه بگوید مادرش می فهمد، علت آن هم روشن است، چون دائم همنشین اوست.
خلاصه اینکه برای درک مطلب، مصاحبت وهمنشینی دخیل است، که آن را « قرب ظاهری» می نامند.
اصحاب کرام رضوان الله تعالی علیهم اجمعین هم باقرآن کریم وهم باحامل قرآن یعنی رسول اکرم صلی الله علیه وسلم قرب ظاهر وباطن داشتند، ومنظور ازقرب باقرآن این است ، که وقتی آیه نازل می گردید، وحکمی بیان می شد، یاوحیی فرود می آمد، این بزرگواران حضور داشتند، آنها درمورد تک تک احکام می دانستند، که این آیه واین حکم چگونه نازل شده است، شأن نزول آن چیست؟ درچه موقعیتی حرف زده شده است؟ چون باتغییرموقعیت مفهوم بطور کلی عوض می شود.
ومنظور ازقرب بارسول اکرم (ص) این است ، که آنحضرت (ص) هرچه ارشاد می فرمودند، به لهجه ایشان گوش فرامی داند، تغییرات چهرۀ مبارکش را مشاهده می کردند، تابادقت منظور ایشان را بفهمند.
وآن دسته ازمردم که ریسمان اصحاب کرام (رض) را ازدست دادند، از مسیروراه وروش آنها منحرف شدند، ایمان آنها ایستاده است ، وآنها گمراه اند، هرکس به هرسوکه آنهارا دعوت داد بدنبالش می افتد، یکی به آنها می گوید فلان کارثوابی زیاد دارد ، خواندن فلان سوره وکردن فلان ذکر ثواب دارد ویاتوسط کدام حیله گناهان توعفومی شود، نیازی نیست دست ازگناه بکشی،دیگری اورا به راه دیگری سوق میدهد، اوبیچاره مانند حیوان تناب شده بدون تحقیق وباچشم پنهان دنبالش می دود، زیرا اوراه اصحاب را ترک کرده که میتوان آن را « عروة الوثقی نامید» وکسی این راه ویل کند ، واین ریسمان را ازدست بدهد یقینا هرگمراهی ولامذهبی درجلو اوخواهدبود.
خلاصه:
انسان وقتی انسانیت کامل ووظیفه وجدانی وایمانی خودرا درک می کند ، ووقتی انسان به مراتب ترقی وکامیابی میرسد ،که خالق خودرا به تمام معنی بشناسد، لطف اونسبت به خودش، ووظیفه خودش درقبال خالق خودرا تماماً تعقل کند،
واین وقتی ممکن است که انسان…
1. خداوند را قادرمطلق بداند، براین باورکامل داشته باشد.
2. ایمان برغیب ، روز آخرت ، تمام پیامبران ، تمام کتابهای آسمانی فرشتگان داشته باشد ، وبرمقتضای ایمان خود عمل بکند.
3. محبت خدا را نسبت به خود درک کند، ومحبت خودش را باخداعملاً به اثبات برساند.
4. برای خوشحالی خالق خود ازهرطریقه ممکنه تلاش بکند ، ودراین راستا ازهیچ تلاشی دریغ نورزد.
5. اصحاب رسول گرامی اسلام را کاملاً شناخته، درباره آنها عقیده عدالت را داشته ، وازآنها کاملاً پیروی بکند.
6. درحصول موارد فوق بااشخاص عالم ، دانشمند وباخبرمصاحبت را انتخاب نموده، درجلسات وکنفرانسهای علمی شرکت بکنند.

مأخذ
1.قرآن کریم
2. صحیح بخاری
3. تفسیرجلالین
4. تفسیرابن کثیر
5. تفسیرقرطبی
6. المنتخب من مسند عبدبن حمید
7.آرامش زندگی درسایه تقوا